
شمس مغربی – غزل شماره 198
رخ دلدار را نقاب تویی
چهره ی یار را حجاب تویی
به تو پوشیده است مهر رخش
ابر بر روی آفتاب تویی
شد یقینم که پیش چشم یقین
پرده شک و ارتیاب تویی
بر سر بحر بی نهایت او
سر بر آورده چون حباب تویی
تو سرابی به پیش اهل نظر
گر چه دعوی کنی که آب تویی
نگرفتم تو را به هیچ حساب
باز دیدم که در حساب تویی
بر تو است این عذاب گوناگون
علت این همه عذاب تویی
آنکه ناخورده باده ازلی
مست گردید و شد خراب تویی
مغربی این خطاب با کس نیست
آنکه با اوست این خطاب تویی
تا تو هستی عتاب او باقی است
سبب و موجب عتاب تویی(1)
واژگان دشوار : 1-این بیت در برخی نسخه ها نیامده است.