
شمس مغربی – غزل شماره 199
سبو بشکن که آبی نه سبویی
ز خود بگذر که دریایی نه جویی
سفر کن از من و مایی که مایی
گذر کن از تو و اوئی که اویی
چرا چون آس گرد خود نگردی
چو آب آشفته سرگردان چه جویی
پشیمانی بود در هرزه گردی
پشیمانی بود در سو به سویی
تو باری از خود اندر خود سفر کن
به گرد عالم اندر چند پویی
که را می پرسی از خود وانپرسی
که را گم کرده ای آخر نگویی
ز خود او را طلب هرگز نکردی
اگر چه سالها در جستجویی
کلاه فقر را بر سر نیابی
مگر وقتی که ترک سر بگویی
تو یک رو شو چه آیینه که طومار
سیه رو گردد آخر از دورویی
کجا سر کوی او کردن توانی
که طفلی در پی چوگان و گویی
نصیب ای مغربی از خوان وصلش
نیابی تا که دست از خود نشویی