
شمس مغربی – غزل شماره 47
ریخت خونم که این شراب من است
سوخت جانم که این کباب من است
چونکه چشم خراب و مستم دید
گفت کاین بیخود و خراب من است
چونکه در بوته غمم بگداخت
گفت در زیر لب که آب من است
چون در آن آب، روی خود را دید
گفت کاین عکس آفتاب من است
کرد با عکس روی خویش خطاب
یعنی این مظهرخطاب من است
گفت با تو عتاب ها دارم
گر تو را طاقت عتاب من است
آنچه پرسید ازو شنید جواب
گفت سایل که این جواب من است
مهر رویش به مغربی میگفت
تابش روی آفتاب من است
من ز فرط عنایتم پنهان
پرتو ذات تو حجاب من است