
شمس مغربی – غزل شماره 158
گاه مایی و گه شمایی تو
می نگویی چنین چرایی تو
هر زمان کسوتی دگر پوشی
به لباس دگر برآیی تو
هیچ کس مر تو را نیاوردست
خود به خود آمدی خدایی تو
گر چه بیگانگی کنی گه گاه
نه ای بیگانه کآشنایی تو
دانمت کز جهان نه ای بیرون
می ندانم که از کجایی تو
جز تو کس نیست تا تو را بیند
ز چه برقع نمی گشایی تو
زآن کسی نیستی که زآن خودی
هیچ کس را نه ای تورایی خود
مغربی تو تو را نمی دانی
به حقیقت بدان که مایی تو