
شمس مغربی – غزل شماره 110
دلا گر دیده ای داری بیا بگشا به دیدارش
ز رخسار پری رویان ببین خوبی رخسارش
چو خورشید پری رویان هزاران مشتری دارد
مده او را به جز خود را اگر هستی خریدارش
به بازار آمد آن دلبر ز خلوتخانه ی وحدت
تماشا را به بازار آ ببین بازی به بازارش
نگارم در گه خلوت نظر را دوست می دارد
ز خلوت زان به صحرا شد که تا بینند نظارش
تو گر دیده به دست آری توانی یار را دیدن
گهی در کسوت یار و گهی در شکل اغیارش
دلم هر دم به دلداری از آن رو می شود مایل
که در رخسار دلداران نماید چهره دلدارش
شهی را دوست می دارد گدایی مفلس ز آن شد
به عشقش فخر می آرد نمی آرد از او عارش
مرا آشفته می دارد خرد در حال هشیاری
الا ای ساقی باقی دمی مگذار هشیارش
برآ از مشرق و مغرب الا ای مغربی یک دم
که تا بی مشرق و مغرب ببینی شمس انوارش