
شمس مغربی – غزل شماره 112
تا شراب عشق از جام ازل کردیم نوش
تا ابد هرگز نخواهیم آمد از مستی به هوش
آمد آوازی به گوش هوش جان از جان ما
ما بر آن آواز تا اکنون نهادستیم گوش
از سماع قول کن وز نغمه ی روز الست
نیست جان ما دمی خالی ز افغان و خروش
ساقیا درده شرابی کز شرار آتشش
چون خم می دیگ دل ها آید از گرمی به جوش
باده ای گر بهر آن صدره گرو کرده است پیش
خویشتن را پیر ما در پیش یار می فروش
روی هر ساعت به نقشی می نماید آن نگار
مرد می باید که تا بشناسد او را در نقوش
شد جمال وحدتش را کثرت عالم حجاب
روی او را نقش های مختلف شد روی پوش
کی تواند یافتن در پیش یار خویش بار
هر که بار هر دو عالم را ببیند از زدوش
از زبان مغربی آن یار می گوید سخن
مدتی باشد که او شد از سخن گفتن خموش