
آذر بیگدلی – غزل شماره 29
بر آستان توام، شب چو شد، فغانی هست
که شب فغان سگی در هر آستانی هست
دلم پر است، دم نزع شکوه تا نکنم
بپرس حال مرا، تا مرا زبانی هست
گمان این به منت نیست کز تو شکوه کنم
مگر هنوز به صبر منت گمانی هست؟
سگت برای چه افتاده در قفای رقیب؟
هنوز در تن من، مشت استخوانی هست
مه من، از خبر مهر من به کینم کشت
ولی ازین خبرش نیست کآسمانی هست
پر است دامن خلق از گل و تهی از من
به این گمان که در این باغ باغبانی هست
به راه عشق، همین پایه بس تو را آذر
که گردی از تو به دنبال کاروانی هست



