
آذر بیگدلی – غزل شماره 157
چرا هر جا مرا دیدی از آنجا آمدی بیرون؟
محابا کرده ز آنجا بی محابا آمدی بیرون؟
ز بزم غیر، رشکم برد بیرون شب؛ ندانستم
در آن غمخانه ماندی تا سحر، یا آمدی بیرون؟
شنیدم شب به بزم غیر ماندی، مردم از غیرت
نخواهم زنده شد، گیرم که فردا آمدی بیرون
زدی آتش به جان بلبل و قمری که از گلشن
سحر چون شاخ گل ای سرو بالا آمدی بیرون
ز تنهایی ننالم، لیک از آن نالم که در خلوت
مرا بگذاشتی تنها و تنها آمدی بیرون



