روزی به زنخدانت گفتم به سیمینی همراه با معنی و تفسیر

روزی به زنخدانت گفتم به سیمینی

سعدی-غزل شماره 668

 

روزی به زنخدانت گفتم به سیمینی

گفت ار نظری داری ما را به از این بینی

خورشید و گلت خوانم هم ترک ادب باشد

چرخ مه و خورشیدی باغ گل و نسرینی

حاجت به نگاریدن نبود رخ زیبا را

تو ماه پری پیکر زیبا و نگارینی

بر بستر هجرانت شاید که نپرسندم

کس سوخته خرمن را گوید به چه غمگینی

بنشین که فغان از ما برخاست در ایامت

بس فتنه که برخیزد هر جا که تو بنشینی

گر بنده خود خوانی افتیم به سلطانی

ور روی بگردانی رفتیم به مسکینی

کس عیب نیارد گفت آن را که تو بپسندی

کس رد نتواند کرد آن را که تو بگزینی

عشق لب شیرینت روزی بکشد سعدی

فرهاد چنین کشته‌ست آن شوخ به شیرینی

 

معنی بیت‌های شعر

روزی به زنخدانت گفتم به سیمینی
گفت ار نظری داری ما را به از این بینی

روزی به چانه‌ات گفتم که از نقره سپیدتر و زیباتری. گفت: اگر دیده و بصیرت داشته باشی، مرا زیباتر از این وصف خواهی دید.

خورشید و گلت خوانم هم ترک ادب باشد
چرخ مه و خورشیدی باغ گل و نسرینی

اگر تو را خورشید و گل بنامم، باز هم در حق تو بی‌ادبی کرده‌ام؛ زیرا تو خود آسمانی از ماه و خورشید و باغی پر از گل سرخ و نسترن هستی.

حاجت به نگاریدن نبود رخ زیبا را
تو ماه پری پیکر زیبا و نگارینی

چهره‌ی زیبای تو نیازی به آرایش و نقش‌ونگار ندارد؛ تو ماهی هستی با اندامی پری‌وش و چهره‌ای زیبا و نقش‌آفرین.

بر بستر هجرانت شاید که نپرسندم
کس سوخته خرمن را گوید به چه غمگینی

شاید وقتی از دوری تو بر بستر افتاده‌ام، کسی از حال من نپرسد؛ زیرا چه کسی از خرمن سوخته می‌پرسد چرا غمگینی؟

بنشین که فغان از ما برخاست در ایامت
بس فتنه که برخیزد هر جا که تو بنشینی

بنشین، زیرا در روزگار تو فریاد و غوغا از ما بلند شده است؛ هر جا که تو بنشینی، آشوب‌ها و فتنه‌های بسیاری برپا می‌شود.

گر بنده خود خوانی افتیم به سلطانی
ور روی بگردانی رفتیم به مسکینی

اگر مرا بنده‌ی خود بخوانی، از شدت شادی و دلبستگی گویی به پادشاهی رسیده‌ام؛ و اگر از من روی بگردانی، از غم و خواری به نهایت فقر و بیچارگی می‌افتم.

کس عیب نیارد گفت آن را که تو بپسندی
کس رد نتواند کرد آن را که تو بگزینی

هر چیزی را که تو بپسندی، هیچ‌کس نمی‌تواند عیبش را بگیرد، و هر کسی را که تو برگزینی، هیچ‌کس توان رد کردن او را ندارد.

عشق لب شیرینت روزی بکشد سعدی
فرهاد چنین کشته‌ست آن شوخ به شیرینی

عشق لب شیرین تو سرانجام روزی سعدی را خواهد کشت؛ همان‌گونه که آن معشوق شوخ و شیرین‌لب، فرهاد را به عشق خود گرفتار و هلاک کرد.

تفسیر کلی

در این غزل، سعدی با زبانی عاشقانه و ستایش‌آمیز، زیبایی معشوق را فراتر از تشبیه‌های معمول به خورشید، ماه، گل و نسرین می‌داند. گفت‌وگوی میان عاشق و معشوق نشان می‌دهد که جمال یار چنان بی‌مانند است که هر وصفی در برابر آن ناقص و حتی نوعی بی‌ادبی به شمار می‌آید. شاعر همچنین از شدت دلباختگی و رنج دوری سخن می‌گوید و خود را سوخته‌خرمنی می‌بیند که اندوهش نیازی به پرسش و توضیح ندارد. در مجموع، غزل پیوند میان ستایش زیبایی، فروتنی عاشق در برابر معشوق و سوز جان‌کاه فراق را به تصویر می‌کشد.


نتیجه‌گیری

سعدی در این غزل با ستایش زیبایی بی‌همتای یار، او را فراتر از خورشید، ماه و گل می‌داند و در پایان، رنج و اندوه عاشقانهٔ خویش را از دوری او بیان می‌کند.


معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤