
سعدی-غزل شماره 640
صاحب نظر نباشد در بند نیک نامی
خاصان خبر ندارند از گفت و گوی عامی
ای نقطه سیاهی بالای خط سبزش
خوش دانهای ولیکن بس بر کنار دامی
حور از بهشت بیرون ناید تو از کجایی
مه بر زمین نباشد تو ماه رخ کدامی
دیگر کسش نبیند در بوستان خرامان
گر سرو بوستانت بیند که میخرامی
بدر تمام روزی در آفتاب رویت
گر بنگرد بیارد اقرار ناتمامی
طوطی شکر شکستن دیگر روا ندارد
گر پستهات ببیند وقتی که در کلامی
در حسن بینظیری در لطف بی نهایت
در مهر بی ثباتی در عهد بی دوامی
لایقتر از امیری در خدمتت اسیری
خوشتر ز پادشاهی در حضرتت غلامی
ترک عمل بگفتم ایمن شدم ز عزلت
بی چیز را نباشد اندیشه از حرامی
فردا به داغ دوزخ ناپختهای بسوزد
کامروز آتش عشق از وی نبرد خامی
هر لحظه سر به جایی بر میکند خیالم
تا خود چه بر من آید زین منقطع لگامی
سعدی چو ترک هستی گفتی ز خلق رستی
از سنگ غم نباشد بعد از شکسته جامی
معنی بیتهای شعر
صاحب نظر نباشد در بند نیک نامی / خاصان خبر ندارند از گفت و گوی عامی
انسانِ صاحب بصیرت دلبستهٔ خوشنامی و شهرت نیست؛ و برگزیدگان و اهل معرفت به سخنان و داوریهای مردم عامی توجهی ندارند.
ای نقطه سیاهی بالای خط سبزش / خوش دانهای ولیکن بس بر کنار دامی
ای خال سیاه که بر خط سبزگونِ چهرهات نشستهای، بسیار زیبا و دلفریبی؛ اما همچون دانهای خوشنما هستی که در کنار دام قرار گرفته است و عاشق را گرفتار میکند.
حور از بهشت بیرون ناید تو از کجایی / مه بر زمین نباشد تو ماه رخ کدامی
حوریان از بهشت بیرون نمیآیند؛ پس تو از کجا آمدهای؟ ماه در زمین وجود ندارد؛ پس تو کدام ماهرویی هستی که بر زمین آمدهای؟
دیگر کسش نبیند در بوستان خرامان / گر سرو بوستانت بیند که میخرامی
اگر سروِ بوستان، شیوهٔ راه رفتن و خرامیدن تو را ببیند، دیگر هیچکس به سرو توجه نخواهد کرد و آن را نخواهد دید.
بدر تمام روزی در آفتاب رویت / گر بنگرد بیارد اقرار ناتمامی
اگر ماهِ کامل روزی به چهرهٔ درخشان تو نگاه کند، به ناقص بودن و بیکمالی خود اعتراف خواهد کرد.
طوطی شکر شکستن دیگر روا ندارد / گر پستهات ببیند وقتی که در کلامی
اگر طوطی، هنگام سخن گفتنت، دهان پستهمانند و شیرین تو را ببیند، دیگر به شیرینگویی خود نمیبالد و از گفتن بازمیماند.
در حسن بینظیری در لطف بی نهایت / در مهر بی ثباتی در عهد بی دوامی
در زیبایی بیهمتایی و در مهربانی و لطافت بیپایانی؛ اما در عشق و محبت پایدار نیستی و به پیمان خود وفادار نمیمانی.
لایقتر از امیری در خدمتت اسیری / خوشتر ز پادشاهی در حضرتت غلامی
اسیر و خدمتگزار بودن در خدمت تو از امیر بودن شایستهتر است؛ و غلامی در حضور تو از پادشاهی دلپذیرتر و باارزشتر است.
ترک عمل بگفتم ایمن شدم ز عزلت / بی چیز را نباشد اندیشه از حرامی
از کوشش و عمل دست کشیدم و از رنج گوشهگیری آسوده شدم؛ زیرا کسی که چیزی ندارد، از دزدیده شدن مال حرام نیز نگرانی ندارد.
فردا به داغ دوزخ ناپختهای بسوزد / کامروز آتش عشق از وی نبرد خامی
کسی که امروز آتش عشق او را پخته و کامل نکرده است، فردا با داغ و آتش دوزخ خواهد سوخت؛ زیرا از عشق بهرهای نبرده و همچنان خام مانده است.
هر لحظه سر به جایی بر میکند خیالم / تا خود چه بر من آید زین منقطع لگامی
خیال و اندیشهام هر لحظه به سویی میرود و از اختیارم خارج میشود؛ نمیدانم سرانجام از این گسیختگی و بیمهاری چه بر سرم خواهد آمد.
سعدی چو ترک هستی گفتی ز خلق رستی / از سنگ غم نباشد بعد از شکسته جامی
ای سعدی، وقتی از خودپرستی و دلبستگی به هستیِ خویش دست کشیدی، از مردم و قضاوت آنان رها شدی؛ پس از آنکه جامِ وجودت شکسته و نیستیِ خویش را پذیرفتهای، دیگر سنگینی و اندوهی باقی نمیماند.
مقدمه و فضای کلی
این غزل سعدی در ستایش زیبایی خیرهکننده و جلوههای دلربای معشوق سروده شده است. شاعر با بهرهگیری از تصاویر طبیعت، ماه، حور و سرو، شکوه و بیهمتایی او را وصف میکند و در برابر داوریهای عامیانه، ارزش نگاه صاحبان نظر را برجسته میسازد. فضای شعر سرشار از تحسین، شگفتی و شیفتگی عاشقانه است.
پیام و مفهوم اصلی
در این غزل، سعدی شیفتگی و حیرت خود را در برابر زیبایی بیمانند معشوق بیان میکند و او را چنان دلربا و آسمانی میداند که از حور بهشتی و ماه و سرو نیز برتر است؛ بااینحال، در کنار ستایش این جمال، به بیاعتباری نام و آوازه در نظر اهل معرفت اشاره دارد و هشدار میدهد که زیبایی و دلربایی، همچون دانهای خوش در کنار دام، میتواند سبب گرفتاری و عشق بیاختیار شود.



