
سعدی-غزل شماره 600
عمری به بوی یاری کردیم انتظاری
زآن انتظار ما را نگشود هیچ کاری
از دولت وصالش حاصل نشد مرادی
وز محنت فراقش بر دل بماند باری
هر دم غم فراقش بر دل نهاد باری
هر لحظه دست هجرش در دل شکست خاری
ای زلف تو کمندی ابروی تو کمانی
وی قامت تو سروی وی روی تو بهاری
دانم که فارغی تو از حال و درد سعدی
کاو را در انتظارت خون شد دو دیده باری
دریاب عاشقان را کافزون کند صفا را
بشنو تو این سخن را کاین یادگار داری
معنی بیتهای شعر
عمری به بوی یاری کردیم انتظاری / زآن انتظار ما را نگشود هیچ کاری
سالهای بسیار به امید دیدار یار منتظر ماندیم، اما این انتظار هیچ گرهی از کار ما نگشود.
از دولت وصالش حاصل نشد مرادی / وز محنت فراقش بر دل بماند باری
از سعادت وصال او هیچ آرزویی برآورده نشد و از رنج دوریاش باری سنگین بر دل ما باقی ماند.
هر دم غم فراقش بر دل نهاد باری / هر لحظه دست هجرش در دل شکست خاری
هر لحظه اندوه جدایی او سنگینی تازهای بر دل میگذاشت و دست هجرانش پیوسته خاری در دل ما میشکست.
ای زلف تو کمندی ابروی تو کمانی / وی قامت تو سروی وی روی تو بهاری
ای یار، زلف تو همچون کمندی دلرباست، ابرویت مانند کمان است، قامتت چون سرو و چهرهات همچون بهار زیبا و شاداب است.
دانم که فارغی تو از حال و درد سعدی / کاو را در انتظارت خون شد دو دیده باری
میدانم که تو از حال و رنج سعدی بیخبری و آسودهای؛ همان کسی که از شدت انتظار تو، دیدگانش خون گریسته است.
دریاب عاشقان را کافزون کند صفا را / بشنو تو این سخن را کاین یادگار داری
عاشقان را دریاب و به آنان توجه کن، زیرا این کار بر صفا و پاکی دل میافزاید؛ این سخن را بشنو و آن را به یادگار نگه دار.



