وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی همراه با معنی و تفسیر

وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی

سعدی-غزل شماره 676

 

وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی

گر سر صحرات باشد سروبالایی بجوی

ور به خلوت با دلارامت میسر می‌شود

در سرایت خود گل افشان است سبزی گو مروی

ای نسیم کوی معشوق این چه باد خرم است

تا کجا بودی که جانم تازه می‌گردد به بوی

مطربان گویی در آوازند و مستان در سماع

شاهدان در حالت و شوریدگان در های و هوی

ای رفیق آنچ از بلای عشق بر من می‌رود

گر به ترک من نمی‌گویی به ترک من بگوی

ای که پای رفتنت کند است و راه وصل تند

بازگشتن هم نشاید تا قدم داری بپوی

گر ببینی گریه زارم ندانی فرق کرد

کآب چشم است این که پیشت می‌رود یا آب جوی

گوی را گفتند کای بیچاره سرگردان مباش

گوی مسکین را چه تاوان است چوگان را بگوی

ای که گفتی دل بشوی از مهر یار مهربان

من دل از مهرش نمی‌شویم تو دست از من بشوی

سعدیا عاشق نشاید بودن اندر خانقاه

شاهد بازی فراخ و زاهدان تنگ خوی

 

معنی بیت‌های شعر

وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی
گر سر صحرات باشد سروبالایی بجوی

اکنون زمان آن رسیده است که کنار جویباری سبز و خرم خوش بگذرانی؛ و اگر در صحرایی، به جست‌وجوی یاری بلندبالا و زیبارو باش.

ور به خلوت با دلارامت میسر می‌شود
در سرایت خود گل افشان است سبزی گو مروی

اگر خلوت کردن با یار دل‌آرامت برایت ممکن است، در خانه‌ی خود بمان و شادمانی کن؛ پس به سبزه‌زار و گلستان مرو.

ای نسیم کوی معشوق این چه باد خرم است
تا کجا بودی که جانم تازه می‌گردد به بوی

ای نسیمی که از کوی معشوق می‌آیی، چه باد فرح‌بخشی هستی! تا کنون کجا بودی که بویت جانم را تازه و شاداب می‌کند؟

مطربان گویی در آوازند و مستان در سماع
شاهدان در حالت و شوریدگان در های و هوی

گویی نوازندگان در حال نغمه‌سرایی‌اند، مستان در وجد و رقص‌اند، زیبارویان سرخوش و عاشقان شوریده در غوغا و فریادند.

ای رفیق آنچ از بلای عشق بر من می‌رود
گر به ترک من نمی‌گویی به ترک من بگوی

ای دوست، آنچه از رنج و گرفتاری عشق بر من می‌گذرد، اگر نمی‌توانی مرا به ترک عشق واداری، دست‌کم مرا از این حال و روز آگاه کن.

ای که پای رفتنت کند است و راه وصل تند
بازگشتن هم نشاید تا قدم داری بپوی

ای کسی که توان رفتنت اندک است و راه رسیدن به وصال دشوار و سریع می‌گذرد، تا وقتی توان گام برداشتن داری، بکوش و پیش برو؛ زیرا بازگشت نیز شایسته نیست.

گر ببینی گریه زارم ندانی فرق کرد
کآب چشم است این که پیشت می‌رود یا آب جوی

اگر گریه‌ی زار مرا ببینی، نمی‌توانی تشخیص دهی که آنچه پیش رویت روان است، اشک چشم من است یا آب جوی.

گوی را گفتند کای بیچاره سرگردان مباش
گوی مسکین را چه تاوان است چوگان را بگوی

به گوی گفتند: ای بیچاره، این‌قدر سرگردان و آواره نباش. اما گوی بیچاره چه گناهی دارد؟ این سخن را باید به چوگان گفت که او را پیوسته به این‌سو و آن‌سو می‌راند.

ای که گفتی دل بشوی از مهر یار مهربان
من دل از مهرش نمی‌شویم تو دست از من بشوی

ای کسی که به من گفتی دل از محبت آن یار مهربان بکن، من هرگز از مهر او دست نمی‌کشم؛ پس تو از من دست بشوی و مرا رها کن.

سعدیا عاشق نشاید بودن اندر خانقاه
شاهد بازی فراخ و زاهدان تنگ خوی

ای سعدی، عاشق بودن در خانقاه شایسته نیست؛ زیرا در آنجا مجال عشق و دلدادگی اندک است و زاهدان، تنگ‌نظر و سخت‌گیرند.

مقدمه و فضای کلی

این غزل سعدی سرشار از شادیِ بهاری، طراوت طبیعت و شوق دیدار یار است. شاعر با تصویرهایی از سبزه، جویبار، گل، نسیم و سرو، فضایی سرزنده و دل‌انگیز می‌آفریند که در آن عاشقان و مستان غرق شور و سماع‌اند. حضور معشوق و وزش نسیم کوی او، جان شاعر را تازه می‌کند و جهان را به صحنه‌ای از سرور و سرمستی بدل می‌سازد.


واژگان دشوار

وقت آن آمد: زمان آن فرا رسید

کنار: کناره و اطراف

سبزه‌جوی: جویبار و نهرِ سرسبز

صحرا: دشت و بیابان

سروبالا: بلندقد و خوش‌قامت

بجوی: جست‌وجو کن و بیاب

دلارام: محبوب و آرامش‌بخش

خلوت: جای دور از مردم و تنهایی

میسر: ممکن و فراهم

سرای: خانه و منزل

گل‌افشان: گل‌پاش و آکنده از گل

سبزی: سبزه و خرّمی

مروی: رفتنی؛ در عبارت «گو مروی» یعنی مرو و نرو

نسیم: باد ملایم و خوش‌بو

کوی: محله و جایگاه

خرّم: شاد، دل‌انگیز و فرح‌بخش

تازه می‌گردد: شاداب و زنده می‌شود

مطربان: نوازندگان و موسیقی‌دانان

گویی: چنان‌که گویی؛ گویا

آواز: نغمه و سرود

مستان: افراد مست و سرخوش

سماع: رقص و شور و حال عارفانه با شنیدن موسیقی

شاهدان: زیبارویان و معشوقان

حالت: حال و کیفیت روحی

شوریدگان: عاشقان بی‌قرار و ازخودبی‌خود

های و هوی: غوغا، فریاد و شور و هیجان


نتیجه‌گیری

سعدی در این غزل، بهار و نسیم خوش‌عطر را بهانه‌ای برای ستایش شادی، همنشینی با یار و رهایی از اندوه می‌داند و فضای شعر را سرشار از شور، طراوت و سرمستی ترسیم می‌کند.


تفسیر کلی

این غزل دعوتی است به بهره‌گیری از فرصت‌های خوش زندگی و هم‌نشینی با یار در فضای سبز و دل‌انگیز طبیعت. سعدی با تصویرهایی چون سروبالا، گل‌افشانی، نسیم کوی معشوق و بوی جان‌بخش او، پیوند میان زیبایی طبیعت و شور عشق را نشان می‌دهد. حضور معشوق و رسیدن نسیم او چنان روح‌بخش است که جان عاشق تازه می‌شود و جهان پیرامون را سرشار از نشاط و طرب می‌کند. در پایان، آواز مطربان، سماع مستان و شوریدگی شاهدان، فضای شعر را به جشن و سرمستی عاشقانه بدل می‌سازد.


معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤