
سعدی-غزل شماره 567
ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتی
طریق وصل گشادی من آمدم تو برفتی
وفای عهد نمودی دل سلیم ربودی
چو خویشتن به تو دادم تو میل باز گرفتی
نه دست عهد گرفتی که پای وصل بدارم
به چشم خویش بدیدم خلاف هر چه بگفتی
هزار چاره بکردم که همعنان تو گردم
تو پهلوانتر از آنی که در کمند من افتی
نه عدل بود نمودن خیال وصل و ربودن
چرا ز عاشق مسکین هم اولش ننهفتی
تو قدر صحبت یاران و دوستان نشناسی
مگر شبی که چو سعدی به داغ عشق بخفتی
معنی بیتهای شعر
ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتی
طریق وصل گشادی من آمدم تو برفتی
تو را ندیدم که به وعدهای که داده بودی وفا کنی؛ راه وصال را گشودی، اما هنگامی که من آمدم، تو رفتی.
وفای عهد نمودی دل سلیم ربودی
چو خویشتن به تو دادم تو میل باز گرفتی
وانمود کردی که به پیمانت وفاداری و دل پاک مرا ربودی؛ اما وقتی خود را به تو سپردم، محبت و رغبتت را پس گرفتی.
نه دست عهد گرفتی که پای وصل بدارم
به چشم خویش بدیدم خلاف هر چه بگفتی
با من پیمانی نبستی تا بتوانم بر عهد وصال استوار بمانم؛ و با چشم خود دیدم که برخلاف همهی گفتههایت رفتار کردی.
هزار چاره بکردم که همعنان تو گردم
تو پهلوانتر از آنی که در کمند من افتی
بسیار کوشیدم تا همراه و همقدم تو شوم، اما تو چنان نیرومند و دستنیافتنی هستی که در دام عشق من گرفتار نمیشوی.
نه عدل بود نمودن خیال وصل و ربودن
چرا ز عاشق مسکین هم اولش ننهفتی
شایسته و عادلانه نبود که خیال وصال را در دل عاشق پدید آوری و دل او را بربایی؛ چرا از همان آغاز حقیقت را از این عاشق بیچاره پنهان نکردی؟
تو قدر صحبت یاران و دوستان نشناسی
مگر شبی که چو سعدی به داغ عشق بخفتی
تو ارزش همنشینی با یاران و دوستان را نمیدانی، مگر آنگاه که شبی مانند سعدی با درد و سوز عشق بخوابی.



