
سعدی-غزل شماره 431
منم این بی تو که پروای تماشا دارم
کافرم گر دل باغ و سر صحرا دارم
بر گلستان گذرم بی تو و شرمم ناید
در ریاحین نگرم بی تو و یارا دارم
که نه بر ناله مرغان چمن شیفتهام
که نه سودای رخ لاله حمرا دارم
بر گل روی تو چون بلبل مستم واله
به رخ لاله و نسرین چه تمنا دارم
گر چه لایق نبود دست من و دامن تو
هر کجا پای نهی فرق سر آن جا دارم
گر به مسجد روم ابروی تو محراب من است
ور به آتشکده زلف تو چلیپا دارم
دلم از پختن سودای وصال تو بسوخت
تو من خام طمع بین که چه سودا دارم
عقل مسکین به چه اندیشه فرا دست کنم
دل شیدا به چه تدبیر شکیبا دارم
سر من دار که چشم از همگان در دوزم
دست من گیر که دست از دو جهان وادارم
با توام یک نفس از هشت بهشت اولیتر
من که امروز چنینم غم فردا دارم
سعدی خویشتنم خوان که به معنی ز توام
که به صورت نسب از آدم و حوا دارم
مقدمه و فضای کلی
این غزل سعدی بیانگر دلدادگی و بیقراری عاشقی است که در غیاب یار، از تماشای جهان و زیباییهای طبیعت نیز بهرهای نمیبرد. فضای شعر آکنده از حس فراق، وفاداری و بیاعتنایی به گلستان و صحرا بدون حضور معشوق است. شاعر با زبانی صمیمی و عاطفی نشان میدهد که ارزش همه زیباییهای عالم در گرو دیدار یار است.
معنی بیتهای شعر
منم این بی تو که پروای تماشا دارم
کافرم گر دل باغ و سر صحرا دارم
من بدون تو چگونه میتوانم به تماشای جهان دل ببندم؟ اگر بگویم که به باغ و صحرا علاقهمندم، به عشق و ایمان خود دروغ گفتهام.
بر گلستان گذرم بی تو و شرمم ناید
در ریاحین نگرم بی تو و یارا دارم
آیا ممکن است بدون تو از گلستان بگذرم و شرمنده نشوم؟ یا بیتو به گلهای خوشبو نگاه کنم و هنوز ادعای دوستی و یاری داشته باشم؟
که نه بر ناله مرغان چمن شیفتهام
که نه سودای رخ لاله حمرا دارم
مگر میتوانم شیفتهی نالهی پرندگان باغ باشم، در حالی که شوق دیدار چهرهی سرخ و زیبای تو را در سر دارم؟
بر گل روی تو چون بلبل مستم واله
به رخ لاله و نسرین چه تمنا دارم
در برابر چهرهی گلگون تو مانند بلبلِ مست، حیران و شیدایم؛ بنابراین چه آرزویی برای دیدن لاله و نسرین داشته باشم؟
گر چه لایق نبود دست من و دامن تو
هر کجا پای نهی فرق سر آن جا دارم
هرچند دست من شایستهی رسیدن به دامن تو نیست، اما هرجا قدم بگذاری، سر خود را برای بوسیدن آن جایگاه بر خاک مینهم.
گر به مسجد روم ابروی تو محراب من است
ور به آتشکده زلف تو چلیپا دارم
اگر به مسجد بروم، ابروی تو قبله و محراب من است؛ و اگر به آتشکده بروم، زلف تو را همچون نشانهی پرستش و چلیپا در برابر خود میبینم.
دلم از پختن سودای وصال تو بسوخت
تو من خام طمع بین که چه سودا دارم
دل من از پروردن آرزوی وصال تو سوخته است. ببین که منِ خامطمع چه خیال و آرزوی دستنیافتنیای در سر دارم.
عقل مسکین به چه اندیشه فرا دست کنم
دل شیدا به چه تدبیر شکیبا دارم
با عقل ناتوان خود چگونه میتوانم چارهای بیندیشم و دلِ عاشق و بیقرارم را با چه تدبیری شکیبا سازم؟
سر من دار که چشم از همگان در دوزم
دست من گیر که دست از دو جهان وادارم
محرم راز من باش تا چشم از همهی مردم بپوشم؛ و دستم را بگیر تا بتوانم از هر دو جهان دل بکنم.
با توام یک نفس از هشت بهشت اولیتر
من که امروز چنینم غم فردا دارم
برای من بودن با تو حتی به اندازهی یک نفس، از هشت بهشت برتر و ارزشمندتر است؛ اما من که امروز چنین دلباختهام، از اندوه دوری و آیندهی خود نیز نگرانم.
سعدی خویشتنم خوان که به معنی ز توام
که به صورت نسب از آدم و حوا دارم
ای سعدی، مرا از خود بدان؛ زیرا از نظر معنا و حقیقت، وابسته و برخاسته از تو هستم، هرچند از نظر ظاهر و نسب، فرزند آدم و حوا به شمار میآیم.
نتیجهگیری
سعدی در این غزل بیتابی و دلباختگی خویش را چنان بیان میکند که بدون یار، زیبایی باغ و گلستان نیز برایش بیمعناست و هیچ جلوهای را با جمال محبوبش برابر نمیداند.



