
سعدی-غزل شماره 569
چون خراباتی نباشد زاهدی
کش به شب از در درآید شاهدی
محتسب گو تا ببیند روی دوست
همچو محرابی و من چون عابدی
چون من آب زندگانی یافتم
غم نباشد گر بمیرد حاسدی
آنچه ما را در دل است از سوز عشق
مینشاید گفت با هر باردی
دوستان گیرند و دلداران ولیک
مهربان نشناسد الا واحدی
از تو روحانیترم در پیش دل
نگذرد شبهای خلوت واردی
خانهای در کوی درویشان بگیر
تا نماند در محلت زاهدی
گر دلی داری و دلبندیت نیست
پس چه فرق از ناطقی تا جامدی
گر به خدمت قائمی خواهی منم
ور نمیخواهی به حسرت قاعدی
سعدیا گر روزگارت میکشد
گو بکش بر دست سیمین ساعدی
معنی بیتهای شعر
چون خراباتی نباشد زاهدی
کش به شب از در درآید شاهدی
اگر زاهدی میبینی، بدان که اهل خرابات نیست؛ مگر آنکه معشوقی شبانه از درِ او وارد شود و او را از زهد ظاهری بیرون آورد.
محتسب گو تا ببیند روی دوست
همچو محرابی و من چون عابدی
به محتسب بگو بیاید و چهرهٔ یار را ببیند؛ چهرهای که مانند محراب مقدس است و من در برابر آن همچون عابدی به عبادت ایستادهام.
چون من آب زندگانی یافتم
غم نباشد گر بمیرد حاسدی
اکنون که من به آب حیات عشق و زندگی جاودانه دست یافتهام، اگر حسود از غصه بمیرد، برایم اهمیتی ندارد.
آنچه ما را در دل است از سوز عشق
مینشاید گفت با هر باردی
آنچه از آتش عشق در دل داریم، شایسته نیست با هر انسان بیخبر و بیدردی در میان گذاشته شود.
دوستان گیرند و دلداران ولیک
مهربان نشناسد الا واحدی
دوستان و دلبران بسیارند، اما انسان مهربان و وفادار را تنها یک نفر میشناسد و قدر میداند.
از تو روحانیترم در پیش دل
نگذرد شبهای خلوت واردی
در نظر دل، من از تو روحانیتر و معنویترم؛ زیرا هیچ اهل معنا و عارفی شبهای خلوت و راز و نیاز مرا پشت سر نمیگذارد.
خانهای در کوی درویشان بگیر
تا نماند در محلت زاهدی
در محلهٔ درویشان خانهای اختیار کن تا در محلهات هیچ زاهد ظاهربین و ریاکاری باقی نماند.
گر دلی داری و دلبندیت نیست
پس چه فرق از ناطقی تا جامدی
اگر دل و احساس داری اما دلبسته و عاشق نیستی، میان تو که موجودی سخنگویی و یک شیء بیجان چه تفاوتی وجود دارد؟
گر به خدمت قائمی خواهی منم
ور نمیخواهی به حسرت قاعدی
اگر کسی را میخواهی که در خدمتت آماده و پایدار باشد، من همان شخصم؛ و اگر مرا نمیخواهی، باید در حسرت بمانی و از رسیدن به چنین خدمتگزاری محروم شوی.
سعدیا گر روزگارت میکشد
گو بکش بر دست سیمین ساعدی
ای سعدی، اگر روزگار قصد کشتن تو را دارد، بگو مرا بر دست و بازوی سیمینِ یاری زیبارو بکشد؛ زیرا مرگ در آغوش محبوب برای من دلپذیر است.



