
سعدی-غزل شماره 556
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد
بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد
که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آنست که با غمش برآید
مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
معنی بیتهای شعر
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی / چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
امشب چنان مینماید که خورشیدی طلوع نخواهد کرد؛ زیرا اندیشههای بسیار از خاطرم گذشت، اما خواب به چشمم نیامد.
به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد / بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی
ای صبح، چرا اینقدر دیر آمدی که جانم به لب رسید؟ تو با این دیرکرد گناه کردی و مؤذنان نیز با دیر اذان گفتن، از پاداش خود محروم ماندند.
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند / همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
حتی خروس نیز از خواندن نوبتی خود بازماند؛ گویی همه بلبلان مردهاند و جز کلاغی باقی نمانده است.
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم / که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
میدانی چرا نسیمهای صبحگاهی را دوست دارم؟ چون به چهرهی یار میمانند، آنگاه که نقاب از روی خود برمیدارد.
سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد / که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی
از خدا میخواهم سرم را به پای معشوق بیندازد؛ زیرا مردن در آب بهتر از مردن در حسرت و آرزوی آب است.
دل من نه مرد آنست که با غمش برآید / مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی
دل من توانایی رویارویی و مقابله با غم عشق او را ندارد؛ همانگونه که مگس نمیتواند عقابی را از پای درآورد.
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری / تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
آنقدر گناهکار نیستم که مرا به دست دشمن بسپاری؛ اگر میخواهی مرا مجازات کنی، خودت این کار را انجام بده.
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی / عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
ای دوست، دل سنگین و سخت تو از اشکهای فراوان سعدی شگفتآور است اگر نرم و دگرگون نشود؛ زیرا اشک او مانند آب، توان به حرکت درآوردن آسیاب را دارد.
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن / که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
ای گدای بیچاره، برو و درِ دیگری را بزن؛ زیرا بارها خواستهات را گفتی، اما از این در پاسخی به تو نرسید.



