راستی گویم به سروی ماند این بالای تو همراه با معنی و تفسیر

راستی گویم به سروی ماند این بالای تو

سعدی-غزل شماره 536

 

راستی گویم به سروی ماند این بالای تو

در عبارت می‌نیاید چهره زیبای تو

چون تو حاضر می‌شوی من غایب از خود می‌شوم

بس که حیران می‌بماند وهم در سیمای تو

کاشکی صد چشم از این بی خوابتر بودی مرا

تا نظر می‌کردمی در منظر زیبای تو

ای که در دل جای داری بر سر چشمم نشین

کاندر آن بیغوله ترسم تنگ باشد جای تو

گر ملامت می‌کنندم ور قیامت می‌شود

بنده سر خواهد نهاد آن گه ز سر سودای تو

در ازل رفته‌ست ما را با تو پیوندی که هست

افتقار ما نه امروز است و استغنای تو

گر بخوانی پادشاهی ور برانی بنده‌ایم

رای ما سودی ندارد تا نباشد رای تو

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را

نفس ما قربان توست و رخت ما یغمای تو

ما سراپای تو را ای سروتن چون جان خویش

دوست می‌داریم و گر سر می‌رود در پای تو

وین قبای صنعت سعدی که در وی حشو نیست

حد زیبایی ندارد خاصه بر بالای تو

 

معنی بیت‌های شعر

راستی گویم به سروی ماند این بالای تو / در عبارت می‌نیاید چهره زیبای تو

به‌راستی قامت تو مانند سرو است؛ اما زیبایی چهره‌ات چنان است که در وصف و سخن نمی‌گنجد.

چون تو حاضر می‌شوی من غایب از خود می‌شوم / بس که حیران می‌ماند وهم در سیمای تو

وقتی تو حاضر می‌شوی، من از خود بی‌خود می‌شوم؛ زیرا حتی خیال و اندیشه نیز از دیدن چهره‌ات حیران می‌ماند.

کاشکی صد چشم از این بی‌خواب‌تر بودی مرا / تا نظر می‌کردمی در منظر زیبای تو

ای کاش صد چشم داشتم و همه از این چشم بیدارتر بودند تا می‌توانستم پیوسته به چهره زیبای تو نگاه کنم.

ای که در دل جای داری بر سر چشمم نشین / کاندر آن بیغوله ترسم تنگ باشد جای تو

ای کسی که در دل من جای داری، بر چشم من بنشین؛ زیرا می‌ترسم دل من، که جایگاهی کوچک و ویران است، برای مقام شایسته تو تنگ باشد.

گر ملامت می‌کنندم ور قیامت می‌شود / بنده سر خواهد نهاد آن گه ز سر سودای تو

چه مرا سرزنش کنند و چه غوغایی برپا شود، من همچنان فرمان‌بردار تو خواهم بود و تنها هنگامی از عشق و اندیشه تو دست می‌کشم که جانم را از دست بدهم.

در ازل رفته‌ست ما را با تو پیوندی که هست / افتقار ما نه امروز است و استغنای تو

پیوندی که میان ما و تو وجود دارد از روز ازل برقرار بوده است؛ نیازمندی ما به تو امری تازه نیست و بی‌نیازی و توانگری تو نیز از آغاز چنین بوده است.

گر بخوانی پادشاهی ور برانی بنده‌ایم / رای ما سودی ندارد تا نباشد رای تو

اگر ما را بخوانی، خود را پادشاه می‌دانیم و اگر برانی، همچنان بنده توایم؛ خواست و اراده ما هیچ ارزشی ندارد مگر آنکه با خواست تو هماهنگ باشد.

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را / نفس ما قربان توست و رخت ما یغمای تو

ما از اختیار و اراده شخصی خود گذشته‌ایم؛ جان و وجودمان فدای توست و همه دارایی و هستی ما غنیمت و از آنِ توست.

ما سراپای تو را ای سروتن چون جان خویش / دوست می‌داریم و گر سر می‌رود در پای تو

ای بلندبالا، ما تمام وجود تو را همچون جان خود دوست می‌داریم، حتی اگر در راه این عشق جانمان را از دست بدهیم.

وین قبای صنعت سعدی که در وی حشو نیست / حد زیبایی ندارد خاصه بر بالای تو

این جامه‌ای که هنر و سخن‌پردازی سعدی بر قامت شعر پوشانده و در آن سخن زائدی نیست، در وصف زیبایی تو حد و پایانی ندارد؛ به‌ویژه هنگامی که بر قامت بلند و زیبای تو قرار گیرد.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤