
سعدی-غزل شماره 525
ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین من
آخرت رحمی نیاید بر دل مسکین من
سوزناک افتاده چون پروانهام در پای تو
خود نمیسوزد دلت چون شمع بر بالین من
تا تو را دیدم که داری سنبله بر آفتاب
آسمان حیران بماند از اشک چون پروین من
گر بهار و لاله و نسرین نروید گو مروی
پرده بردار ای بهار و لاله و نسرین من
گر به رعنایی برون آیی دریغا صبر و هوش
ور به شوخی درخرامی وای عقل و دین من
خار تا کی لالهای در باغ امیدم نشان
زخم تا کی مرهمی بر جان دردآگین من
نه امید از دوستان دارم نه بیم از دشمنان
تا قلندروار شد در کوی عشق آیین من
از ترش رویی دشمن وز جواب تلخ دوست
کم نگردد شورش طبع سخن شیرین من
خلق را بر ناله من رحمت آمد چند بار
خود نگویی چند نالد سعدی مسکین من
معنی بیتهای شعر
ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین من / آخرت رحمی نیاید بر دل مسکین من
ای کسی که دیدارت چشم بینای من را روشن میکند، آیا سرانجام به دل بیچاره و درماندهام رحم نخواهی کرد؟
سوزناک افتاده چون پروانهام در پای تو / خود نمیسوزد دلت چون شمع بر بالین من
من مانند پروانهای سوخته و بیقرار در پای تو افتادهام؛ آیا دل تو همچون شمعی که بر بالین من باشد، از حال من نمیسوزد؟
تا تو را دیدم که داری سنبله بر آفتاب / آسمان حیران بماند از اشک چون پروین من
از آن هنگام که تو را دیدم و گیسوی خوشهمانندت را بر چهرهی درخشان همچون آفتابت مشاهده کردم، آسمان از اشکهای فراوان من که چون ستارگان پروین است، حیران ماند.
گر بهار و لاله و نسرین نروید گو مروی / پرده بردار ای بهار و لاله و نسرین من
اگر در جهان بهار و گل لاله و نسرین نروید، باکی نیست؛ زیرا تو خود بهار و لاله و نسرین منی، پس چهرهات را آشکار کن.
گر به رعنایی برون آیی دریغا صبر و هوش / ور به شوخی درخرامی وای عقل و دین من
اگر با ناز و زیبایی بیرون بیایی، افسوس که صبر و هوش از من میرود؛ و اگر با عشوه و شوخی گام برداری، وای بر عقل و دین من که یکسره از دست میرود.
خار تا کی لالهای در باغ امیدم نشان / زخم تا کی مرهمی بر جان دردآگین من
تا کی در باغ امید من به جای گل، خار میکاری؟ تا کی بر جان رنجور من زخم میزنی و سپس مرهمی بر آن میگذاری؟
نه امید از دوستان دارم نه بیم از دشمنان / تا قلندروار شد در کوی عشق آیین من
از وقتی که در راه عشق، شیوهای آزاد و بیتعلّق مانند قلندران در پیش گرفتهام، نه به دوستان امیدی دارم و نه از دشمنان هراسی.
از ترش رویی دشمن وز جواب تلخ دوست / کم نگردد شورش طبع سخن شیرین من
اخم و بدرویی دشمن و پاسخ تلخ دوست، از شور و جوشش طبع من و سخنان شیرینم نمیکاهد.
خلق را بر ناله من رحمت آمد چند بار / خود نگویی چند نالد سعدی مسکین من
مردم چندین بار بر ناله و زاری من رحم کردند؛ تو خود بگو که سعدی بیچاره تا چه اندازه باید ناله کند؟



