
سعدی-غزل شماره 524
وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان
بس که به هجر میدهد عشق تو گوشمال من
نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو
دست نمای خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی
میرسد و نمیرسد نوبت اتصال من
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند
هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من
برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد
فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من
چرخ شنید نالهام گفت منال سعدیا
کآه تو تیره میکند آینه جمال من
معنی بیتهای شعر
وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
وه که تصویر تو از خیال من جدا نمیشود؛ باید دید سرانجام حال من در جستوجوی تو به کجا خواهد رسید.
ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان
بس که به هجر میدهد عشق تو گوشمال من
نالهی اندوهناک من هر لحظه سوزناکتر میشود، زیرا عشق تو با رنج دوری، مرا بیشتر میآزارد.
نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو
دستنمای خلق شد قامت چون هلال من
چهرهی آفتابمانند تو چنان درخشان است که نور ستارگان را گرفته است؛ اما قامت هلالمانند من، بر اثر ناتوانی و رنج، مایهی تماشای مردم شده است.
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی
میرسد و نمیرسد نوبت اتصال من
پرتو زیبایی چهرهی تو هر لحظه به دیگران میرسد، اما نوبت دیدار و پیوستن من به تو هرگز فرا نمیرسد.
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند
هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من
اگر دل تو چنین به ریختن خون من و آزار دادنم مایل باشد، سرانجام دل بدخواه و کینهتوز من نیز به خواستهی خود خواهد رسید.
برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد
فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من
از کنارم میگذری و به من نگاه نمیکنی؛ دوباره بنگر، زیرا فقر من و توانگری تو، ستم تو و شکیبایی من، همه روزی سپری خواهد شد.
چرخ شنید نالهام گفت منال سعدیا
کآه تو تیره میکند آینه جمال من
آسمان نالهام را شنید و گفت: ای سعدی، ناله مکن؛ زیرا آه و نالهی تو آینهی زیبایی مرا تیره و کدر میکند.



