
سعدی-غزل شماره 483
خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم
دیبا نتوان کردن ازین پشم که رشتیم
بر حرف معاصی خط عذری نکشیدیم
پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم
ما کشتهٔ نفسیم و بس آوخ که برآید
از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت
ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم
دنیا که درو مرد خدا گل نسرشتست
نامرد که ماییم چرا دل بسرشتیم
ایشان چو ملخ در پس زانوی ریاضت
ما مور میان بسته دوان بر در و دشتیم
پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
واماندگی اندر پس دیوار طبیعت
حیفست دریغا که در صلح بهشتیم
چون مرغ برین کنگره تا کی بتوان خواند
یک روز نگه کن که برین کنگره خشتیم
ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز
کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم
کر خواجه شفاعت نکند روز قیامت
شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم
باشد که عنایت برسد ورنه مپندار
با این عمل دوزخیان کاهل بهشتیم
سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان
یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم
معنی بیتهای شعر
خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم / دیبا نتوان کردن ازین پشم که رشتیم
از خاری که خود کاشتهایم نمیتوان خرما چید؛ و از پشمی که خود رشتهایم، جامهای ابریشمی نمیتوان ساخت. یعنی از کردار بد، نتیجهای نیک به دست نمیآید.
بر حرف معاصی خط عذری نکشیدیم / پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم
برای گناهان خود عذری نیاوردیم و در کنار گناهان بزرگ، هیچ کار نیکی ثبت نکردیم.
ما کشتهٔ نفسیم و بس آوخ که برآید / از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
ما مغلوب نفس و خواهشهای نفسانی خود شدهایم؛ افسوس که در قیامت از ما خواهند پرسید چرا نفس سرکش خود را نکشتیم و مهار نکردیم.
افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت / ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم
دریغ از این عمر ارزشمند که گذشت، در حالی که ما از گناهان و خطاهای خود دست برنداشتیم و توبه نکردیم.
دنیا که درو مرد خدا گل نسرشتست / نامرد که ماییم چرا دل بسرشتیم
در این دنیا که خداوند، مردان الهی را همچون گل پاک و نیکو سرشته است، ما که مردانگی نداریم چرا دل خود را به دنیا بستیم؟
ایشان چو ملخ در پس زانوی ریاضت / ما مور میان بسته دوان بر در و دشتیم
آنان در راه ریاضت و عبادت چنان کوشایند که گویی ملخوار پیوسته در جنبوجوشاند؛ اما ما مانند مورچهای هستیم که کمر بستهایم و بیهوده در صحرا و دشت دنیا میدویم.
پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند / ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
پیری و جوانی مانند شب و روز یکی پس از دیگری میآیند؛ جوانی ما به شب پیری تبدیل شد و روز مرگ فرا رسید، اما ما همچنان از غفلت بیدار نشدیم.
واماندگی اندر پس دیوار طبیعت / حیفست دریغا که در صلح بهشتیم
پشت دیوار طبیعت و خواهشهای مادی درمانده و گرفتار ماندهایم؛ دریغ و افسوس که با وجود چنین غفلتی، خود را آسوده و برخوردار از بهشت میپنداریم.
چون مرغ برین کنگره تا کی بتوان خواند / یک روز نگه کن که برین کنگره خشتیم
تا کی میتوان مانند پرندهای بر فراز این کنگره نغمهسرایی کرد و شاد بود؟ روزی فرا میرسد که بنگر، خود ما به خشتی در همین بنا تبدیل شدهایم؛ یعنی مرگ ما را از زندگی جدا میکند.
ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز / کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم
اگر در آن روز قیامت پشتیبان و پناهی داشته باشیم، جای شگفتی است؛ زیرا امروز خودمان پناه و یاور هیچکس نیستیم.
کر خواجه شفاعت نکند روز قیامت / شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم
اگر خداوند در روز قیامت از ما شفاعت نکند، شاید نباید از آرایشگر گلهمند شویم؛ زیرا زشتی و تباهی ما از خود ماست، نه از کسی که بخواهد آن را بیاراید.
باشد که عنایت برسد ورنه مپندار / با این عمل دوزخیان کاهل بهشتیم
امید است لطف و عنایت الهی به ما برسد؛ وگرنه با چنین کردار و اعمالی، گمان مبر که از دوزخیان دور و از بهشتیان هستیم.
سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان / یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم
ای سعدی، چون خود بذر نیکی نکاشتهایم، شاید بزرگان از خرمن سعادت و نیکبختی خویش خوشهای به ما ببخشند.



