چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم همراه با معنی و تفسیر

چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم

سعدی-غزل شماره 410

 

چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم

چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم

تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآیی

گل سرخ شرم دارد که چرا همی‌شکفتم

چو به منتها رسد گل برود قرار بلبل

همه خلق را خبر شد غم دل که می‌نهفتم

به امید آن که جایی قدمی نهاده باشی

همه خاک‌های شیراز به دیدگان برفتم

دو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآید

بتر از هزاردستان بکشد فراق جفتم

نشنیده‌ای که فرهاد چگونه سنگ سفتی

نه چو سنگ آستانت که به آب دیده سفتم

نه عجب شب درازم که دو دیده باز باشد

به خیالت ای ستمگر عجب است اگر بخفتم

ز هزار خون سعدی بحلند بندگانت

تو بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم

 

مقدمه و فضای کلی

این غزل سعدی سرشار از شیفتگی، فروتنی و ستایش معشوق است. شاعر در برابر حضور و لطافت یار، سخن گفتن را کافی و خویشتن را سزاوار افتادن و تعظیم می‌داند. فضای شعر عاشقانه، مؤدبانه و آمیخته با تصویرهای لطیف از دیدار معشوق در بوستان است.

معنی بیت‌های شعر

چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم
چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم

همین که تو آمدی، برای من کافی است که با تو از حال خویش سخن بگویم؛ و چون تو ایستاده‌ای، شایسته است که من از شرم و فروتنی فرو افتم.

تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآیی
گل سرخ شرم دارد که چرا همی‌شکفتم

اگر تو با این لطافت و زیبایی از درِ بوستان وارد شوی، گل سرخ از خود شرمنده می‌شود که چرا در حضور تو شکفته است.

چو به منتها رسد گل برود قرار بلبل
همه خلق را خبر شد غم دل که می‌نهفتم

وقتی گل به نهایت زیبایی و شکوفایی برسد، بلبل آرام و قرار خود را از دست می‌دهد؛ و اکنون همه مردم از اندوهی که پنهان می‌کردم، آگاه شده‌اند.

به امید آن که جایی قدمی نهاده باشی
همه خاک‌های شیراز به دیدگان برفتم

به امید اینکه تو در جایی از شیراز قدم گذاشته باشی، همه خاک‌های شیراز را با دیده و چشم خود جست‌وجو و زیارت کردم.

دو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآید
بتر از هزاردستان بکشد فراق جفتم

دو سه صبح دیگر، هنگامی که نسیم گل بوزد، دوری از یار و جفت خویش مرا چنان بی‌قرار می‌کند که ناله‌ای دردناک‌تر از ناله هزار دستان سر خواهم داد.

نشنیده‌ای که فرهاد چگونه سنگ سفتی
نه چو سنگ آستانت که به آب دیده سفتم

نشنیده‌ای که فرهاد چگونه سنگ سخت را می‌تراشید؟ اما سنگ آستان تو از آن هم سخت‌تر است؛ با این حال من آن را با اشک چشم خود نرم و صیقل داده‌ام.

نه عجب شب درازم که دو دیده باز باشد
به خیالت ای ستمگر عجب است اگر بخفتم

پس شگفت نیست که در شب‌های دراز، چشمانم باز بماند؛ ای ستمگر، با خیال تو چگونه ممکن است که به خواب بروم؟

ز هزار خون سعدی بحلند بندگانت
تو بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم

بندگان و پیروان تو ممکن است هزار بار خون سعدی را بریزند و باز از او درگذرند؛ تو فقط فرمان بده تا خونم را بریزند و سپس بگو که من چنین فرمانی نداده‌ام.

واژگان دشوار

  • حدیث: سخن، گفت‌وگو
  • خویش: خود
  • ایستاده: برپا، قائم
  • ادب: احترام، فروتنی
  • بیفتم: فرو افتم، به زمین بیفتم
  • لطیف: ظریف، زیبا و دل‌نشین
  • بوستان: باغ
  • درآیی: وارد شوی
  • همی‌شکفتم: شکفته می‌شوم؛ باز می‌شوم
  • منتها: پایان، نهایت
  • قرار: آرامش، آسودگی
  • نهفتم: پنهان می‌کردم
  • نهاده باشی: گذاشته باشی، قدم گذاشته باشی
  • برفتم: به چشم کشیدم، بر دیده مالیدم
معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤