
سعدی-غزل شماره 395
وقتها یک دم برآسودی تنم
قال مولائی لطرفی لا تنم
اسقیانی و دعانی افتضح
عشق و مستوری نیامیزد به هم
ما به مسکینی سلاح انداختیم
لا تحلوا قتل من القی السلم
یا غریب الحسن رفقا بالغریب
خون درویشان مریز ای محتشم
گر نکردستی به خونم پنجه تیز
ما لذاک الکف مخضوبا بدم
قد ملکت القلب ملکا دائما
خواهی اکنون عدل کن خواهی ستم
گر بخوانی ور برانی بندهایم
لا ابالی ان دعالی او شتم
یا قضیب البان ما هذا الوقوف
گر خلاف سرو میخواهی بچم
عمرها پرهیز میکردم ز عشق
ما حسبت الان الا قد هجم
خلیانی نحو منظوری اقف
تا چو شمع از سر بسوزم تا قدم
در ازل رفتهست ما را دوستی
لا تخونونی فعهدی ماانصرم
بذل روحی فیک امر هین
خود چه باشد در کف حاتم درم
بندهام تا زندهام بی زینهار
لم ازل عبدا و اوصالی رمم
شنعة العذال عندی لم تفد
کز ازل بر من کشیدند این رقم
گر بنالم وقتی از زخمی قدیم
لا تلومونی فجرحی ما التحم
ان ترد محو البرایا فانکشف
تا وجود خلق ریزی در عدم
عقل و صبر از من چه میجویی که عشق
کلما اسست بنیانا هدم
انت فی قلبی الم تعلم به
کز نصیحت کن نمیبیند الم
سعدیا جان صرف کن در پای دوست
ان غایات الامانی تغتنم
معنی بیتهای نخستین
وقتها یک دم برآسودی تنم / قال مولائی لطرفی لا تنم
گاهی تنها لحظهای تنم آرام میگرفت؛ اما محبوبم به چشمانم گفت: نخواب.
اسقیانی و دعانی افتضح / عشق و مستوری نیامیزد به هم
به من شراب بنوشان و مرا بخوان؛ زیرا عشق و پنهانکاری با یکدیگر سازگار نیستند.
ما به مسکینی سلاح انداختیم / لا تحلوا قتل من القی السلم
ما از روی درماندگی سلاح بر زمین نهاده و تسلیم شدهایم؛ کسی را که تسلیم شده است، مکشید.
یا غریب الحسن رفقا بالغریب / خون درویشان مریز ای محتشم
ای آنکه زیباییات بیمانند است، با این غریب مهربان باش و ای بزرگوار، خون عاشقان درویش را مریز.
گر نکردستی به خونم پنجه تیز / ما لذاک الکف مخضوبا بدم
اگر پنجه بر خون من تیز نکردهای، پس چرا آن دست به خون من آغشته است؟
قد ملکت القلب ملکا دائما / خواهی اکنون عدل کن خواهی ستم
تو برای همیشه مالک قلب من شدهای؛ اکنون میخواهی با من به عدالت رفتار کن و میخواهی ستم روا دار.
گر بخوانی ور برانی بندهایم / لا ابالی ان دعالی او شتم
چه مرا بخوانی و چه از خود برانی، من همچنان بندهٔ تو هستم و باکی ندارم که مرا فراخوانی یا دشنام دهی.
یا قضیب البان ما هذا الوقوف / گر خلاف سرو میخواهی بچم
ای شاخهٔ نارون، این ایستادن برای چیست؟ اگر بخواهی، برخلاف سرو در برابر تو خم میشوم.
عمرها پرهیز میکردم ز عشق / ما حسبت الان الا قد هجم
سالها از عشق دوری میکردم، اما گمان نمیبردم که اکنون ناگهان بر من هجوم آورد.
خلیانی نحو منظوری اقف
مرا رها کنید تا رو به سوی محبوبم بایستم.
«»
معنی بیتهای پایانی
تا چو شمع از سر بسوزم تا قدم / در ازل رفتهست ما را دوستی
چنانکه شمع از سر تا پا میسوزد، من نیز سراپا در راه عشق میسوزم؛ زیرا دوستی و محبت ما از ازل مقدر و برقرار بوده است.
لا تخونونی فعهدی ماانصرم / بذل روحی فیک امر هین
به من خیانت نکنید، زیرا پیمان من هرگز گسسته نمیشود؛ جان فشانی در راه تو برای من کاری آسان است.
خود چه باشد در کف حاتم درم / بندهام تا زندهام بی زینهار
در برابر بخشش و کرم تو، حتی دارایی حاتم نیز چیزی به شمار نمیآید؛ تا زندهام بنده و فرمانبردار تو هستم و از خود اختیاری ندارم.
لم ازل عبدا و اوصالی رمم / شنعة العذال عندی لم تفد
من از ازل بنده بودهام و پیکر و اندامم در راه بندگی فرسوده شده است؛ سرزنش و بدگویی ملامتگران درباره من هیچ اثری ندارد.
کز ازل بر من کشیدند این رقم / گر بنالم وقتی از زخمی قدیم
زیرا از ازل نشان عشق و بندگی را بر پیشانی من نوشتهاند؛ اگر گاهی از درد زخمی کهنه ناله سر دهم، شگفت نیست.
لا تلومونی فجرحی ما التحم / ان ترد محو البرایا فانکشف
مرا سرزنش نکنید، زیرا زخم عشق من هنوز بهبود نیافته است؛ اگر میخواهی هستیِ مخلوقات در برابر جلوه تو نابود شود، خود را آشکار کن.
تا وجود خلق ریزی در عدم / عقل و صبر از من چه میجویی که عشق
تا هستی آفریدگان را در نیستی فرو بریزی؛ از منِ عاشق چه انتظار عقل و شکیبایی داری، در حالی که عشق…
کلما اسست بنیانا هدم / انت فی قلبی الم تعلم به
هر بار که بنیادی برپا میکنم، عشق آن را ویران میسازد؛ تو در قلب من جای داری، مگر از این حقیقت آگاه نیستی؟
کز نصیحت کن نمیبیند الم / سعدیا جان صرف کن در پای دوست
کسی که گرفتار عشق است، از پند و نصیحت سودی نمیبرد و درد آن را احساس نمیکند؛ ای سعدی، جان خود را در راه دوست فدا کن.
ان غایات الامانی تغتنم
تا به والاترین آرزوها و نهایت خواستههای خود دست یابی.
پیام و مفهوم اصلی
پیام اصلی این غزل، بیان درماندگی و تسلیم عاشق در برابر عشق و معشوق است؛ عاشق پس از رنج و بیقراری، سلاح خویش را بر زمین نهاده و دیگر توان پنهانکردن عشق خود را ندارد، زیرا عشق با مستوری و کتمان سازگار نیست. او از معشوق زیبارو میخواهد بر حال غریب و بیپناهش رحم کند و با بیمهری و ستم، خون درویشان و دلباختگان را نریزد.



