بی‌دل گمان مبر که نصیحت کند قبول همراه با معنی و تفسیر

بی‌دل گمان مبر که نصیحت کند قبول

سعدی-غزل شماره 390

 

بی‌دل گمان مبر که نصیحت کند قبول

من گوش استماع ندارم لمن یقول

تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق

جایی دلم برفت که حیران شود عقول

آخر نه دل به دل رود انصاف من بده

چون است من به وصل تو مشتاق و تو ملول

یک دم نمی‌رود که نه در خاطری ولیک

بسیار فرق باشد از اندیشه تا وصول

روزی سرت ببوسم و در پایت اوفتم

پروانه را چه حاجت پروانه دخول

گنجشک بین که صحبت شاهینش آرزوست

بیچاره در هلاک تن خویشتن عجول

نفسی تزول عاقبة الامر فی الهوی

یا منیتی و ذکرک فی النفس لایزول

ما را به جز تو در همه عالم عزیز نیست

گر رد کنی بضاعت مزجاة ور قبول

ای پیک نامه بر که خبر می‌بری به دوست

یالیت اگر به جای تو من بودمی رسول

دوران دهر و تجربتم سر سپید کرد

وز سر به در نمی‌رودم همچنان فضول

سعدی چو پای بند شدی بار غم ببر

عیار دست بسته نباشد مگر حمول

 

معنی بیت‌های شعر

بی‌دل گمان مبر که نصیحت کند قبول
من گوش استماع ندارم لمن یقول

ای بی‌دل، گمان مبر که من پند و نصیحت را می‌پذیرم؛ من گوش شنیدن سخن هر گوینده‌ای را ندارم.

تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق
جایی دلم برفت که حیران شود عقول

تا زمانی که عقل داشتم، راه عشق را در پیش نگرفتم؛ اما دل من چنان به جایی رفت که عقل‌ها از آن حیران و سرگشته می‌شوند.

آخر نه دل به دل رود انصاف من بده
چون است من به وصل تو مشتاق و تو ملول

آخر مگر دل به دل راه نمی‌یابد؟ انصاف بده و بگو چگونه است که من مشتاق وصال تو هستم، اما تو از من و دیدارم دل‌زده و بی‌حوصله‌ای.

یک دم نمی‌رود که نه در خاطری ولیک
بسیار فرق باشد از اندیشه تا وصول

حتی یک لحظه نمی‌گذرد که تو در یاد من نباشی؛ اما میان اندیشیدن به کسی و رسیدن به او تفاوت بسیار است.

روزی سرت ببوسم و در پایت اوفتم
پروانه را چه حاجت پروانه دخول

امیدوارم روزی سر تو را ببوسم و به پای تو بیفتم؛ پروانه برای ورود به آتش عشق، نیازی به اجازه ندارد.

گنجشک بین که صحبت شاهینش آرزوست
بیچاره در هلاک تن خویشتن عجول

ببین که گنجشک آرزوی همنشینی با شاهین را دارد؛ بیچاره برای نابود کردن خویش شتاب‌زده است.

نفسی تزول عاقبة الامر فی الهوی
یا منیتی و ذکرک فی النفس لایزول

سرانجام در راه عشق، جانم از میان خواهد رفت؛ ای آرزوی من، اما یاد تو هرگز از جانم زدوده نمی‌شود.

ما را به جز تو در همه عالم عزیز نیست
گر رد کنی بضاعت مزجاة ور قبول

در سراسر جهان هیچ‌کس جز تو برای ما عزیز نیست؛ خواه این کالای ناچیز و بی‌ارزش ما را بپذیری و خواه رد کنی.

ای پیک نامه بر که خبر می‌بری به دوست
یالیت اگر به جای تو من بودمی رسول

ای پیک و نامه‌رسانی که برای دوست خبر می‌بری، ای کاش من به جای تو پیام‌رسان او بودم.

دوران دهر و تجربتم سر سپید کرد
وز سر به در نمی‌رودم همچنان فضول

گردش روزگار و تجربه‌های زندگی مویم را سفید کرده است، اما با این همه هنوز از سرِ پرس‌وجو و دخالت در کار عشق دست برنمی‌دارم.

سعدی چو پای بند شدی بار غم ببر
عیار دست بسته نباشد مگر حمول

ای سعدی، اکنون که گرفتار عشق شده‌ای، بار غم آن را تحمل کن؛ مرد دلیر و آزاده، اگر هم دست‌بسته باشد، باید شکیبا و بردبار باشد.

پیام و مفهوم اصلی

پیام اصلی غزل، بیان شور و سرگشتگی عاشقی است که در برابر نیروی عشق، عقل و نصیحت را بی‌اثر می‌بیند و دلش بی‌اختیار به سوی معشوق رفته است. عاشق از بی‌مهری و بی‌میلی معشوق در برابر اشتیاق شدید خود گله دارد و تأکید می‌کند که اگرچه همواره در خاطر اوست، میان اندیشیدن و رسیدن، و میان یاد معشوق و وصال حقیقی، فاصله‌ای بسیار وجود دارد.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤