
سعدی-غزل شماره 389
چشم خدا بر تو ای بدیع شمایل
یار من و شمع جمع و شاه قبایل
جلوه کنان میروی و باز میآیی
سرو ندیدم بدین صفت متمایل
هر صفتی را دلیل معرفتی هست
روی تو بر قدرت خدای دلایل
قصه لیلی مخوان و غصه مجنون
عهد تو منسوخ کرد ذکر اوایل
نام تو میرفت و عارفان بشنیدند
هر دو به رقص آمدند سامع و قایل
پرده چه باشد میان عاشق و معشوق
سد سکندر نه مانع است و نه حایل
گو همه شهرم نگه کنند و ببینند
دست در آغوش یار کرده حمایل
دور به آخر رسید و عمر به پایان
شوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل
گر تو برانی کسم شفیع نباشد
ره به تو دانم دگر به هیچ وسایل
با که نگفتم حکایت غم عشقت
این همه گفتیم و حل نگشت مسائل
سعدی از این پس نه عاقلست نه هشیار
عشق بچربید بر فنون فضایل
معنی بیتهای شعر
چشم خدا بر تو ای بدیع شمایل / یار من و شمع جمع و شاه قبایل
ای زیباروی شگفتانگیز، خداوند نگهبان تو باشد؛ تو محبوب من، روشنیبخش محفل و سرور و بزرگِ همه مردمی.
جلوه کنان میروی و باز میآیی / سرو ندیدم بدین صفت متمایل
با ناز و جلوه راه میروی و بازمیگردی؛ هرگز سروی ندیدهام که چنین دلربا و متمایل حرکت کند.
هر صفتی را دلیل معرفتی هست / روی تو بر قدرت خدای دلایل
هر ویژگی و صفتی نشانهای از شناخت و معرفت است؛ اما چهره تو خود، دلیلهای آشکاری بر قدرت خداوند دارد.
قصه لیلی مخوان و غصه مجنون / عهد تو منسوخ کرد ذکر اوایل
دیگر از عشق لیلی و رنج مجنون سخن مگو؛ زیرا پیمان و عشق تو، داستانهای عاشقانه پیشین را بیاعتبار و فراموششده کرده است.
نام تو میرفت و عارفان بشنیدند / هر دو به رقص آمدند سامع و قایل
همین که نام تو بر زبان آمد و عارفان آن را شنیدند، هم شنونده و هم گوینده از شوق به وجد و رقص درآمدند.
پرده چه باشد میان عاشق و معشوق / سد سکندر نه مانع است و نه حایل
میان عاشق و معشوق چه پرده و حجابی میتواند وجود داشته باشد؟ حتی سد اسکندر نیز نمیتواند مانع و جداییانداز میان آن دو شود.
گو همه شهرم نگه کنند و ببینند / دست در آغوش یار کرده حمایل
بگذار همه مردم شهر مرا ببینند که دست در گردن یار انداختهام و او را در آغوش گرفتهام.
دور به آخر رسید و عمر به پایان / شوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل
روزگار به پایان رسید و عمرم رو به تمام شدن گذاشت، اما شوق تو آرام نگرفت و محبتت در دل من کاسته نشد.
گر تو برانی کسم شفیع نباشد / ره به تو دانم دگر به هیچ وسایل
اگر مرا از خود برانی، هیچکس شفیع و واسطه من نخواهد بود؛ زیرا راه رسیدن به تو را تنها از طریق خودت میدانم و به وسیله دیگری امیدی ندارم.
با که نگفتم حکایت غم عشقت / این همه گفتیم و حل نگشت مسائل
با چه کسی داستان اندوه عشق تو را در میان نگذاشتهام؟ با این همه سخن گفتن، مشکل عشق من همچنان حل نشده است.
سعدی از این پس نه عاقلست نه هشیار / عشق بچربید بر فنون فضایل
سعدی از این پس نه عاقل است و نه هوشیار؛ زیرا عشق بر همه دانشها، تدبیرها و فضیلتهای او غلبه کرده است.
پیام و مفهوم اصلی
در این غزل، سعدی با ستایش زیبایی و شکوه بیهمتای معشوق، او را همچون چراغ محفل، شاه قبایل و نشانهای از قدرت خداوند معرفی میکند؛ معشوق با جلوهگری و ناز و کرشمه چنان دلرباست که حتی سرو در برابر قامت او فروتن میشود. شاعر باور دارد هر ویژگی دلانگیز او نشانهای از معرفت و حکمت الهی است و عشق او چنان برتر و تازه است که داستانهای عاشقانهٔ لیلی و مجنون و عشقهای گذشته را از یاد میبرد.



