ز خشم و جنگ تو جان بس ملول و دلتنگ است - ادبستان شعر پارسی % %

ز خشم و جنگ تو جان بس ملول و دلتنگ است

سحاب اصفهانی – غزل شماره 43

ز خشم و جنگ تو جان بس ملول و دلتنگ است

از آن به بخت بدم دل همیشه در جنگ است

ز زنده دل بفریبد به مرده جان بخشد

لب تو را گهی اعجاز و گاه نیرنگ است

مرا چه فرق که گشتم هلاک در ره عشق؟

به مقصد ار دو سه گام از هزار فرسنگ است

ز عیش کنج قناعت چه آگهی دارند؟

شهان که مسکنشان بر فراز اورنگ است

صفا به جز می صافی غم زدا ندهد

مرا که آینه ی دل ز غصه در زنگ است

بیا و لب به لب جام نه که مطرب را

دهان نی به دهان، زلف چنگ در چنگ است

چو سنگ خاره در آن دل چرا اثر نکند؟

فغان و ناله ی من گر دل تو از سنگ است

ز نقش عارض زیبا نگار من حیران

نگارخانه ی مانی و نقش ارژنگ است

صفای لعل اثر باده رنگ گل دارد

دو لعل یار که مانند باده گلرنگ است

تو نوگل چمن و بیوفا ولیک سحاب

به گلستان وفا بلبل خوش آهنگ است

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤