
خواجوی کرمانی – غزل شماره 88
گرت چو مورچه گرد شکر برآمده است
تو خوش برآی که با جان برابر آمده است
بنوش لعل روان چون زمرّد سبزت
نگین خاتم یاقوت احمر آمده است
چشمه ی نوش تو سبزه گر بدمید
ترش مشو که نبات از شکر برآمده است
به گرد چشمه ی نوش تو سبزه گر بدمید
ترش مشو که نبات از شکر برآمده است
ز خطّ سبز تو نسخم خوش آمدی و کنون
خط غبار تو خود زان نکوتر آمده است
تو خوش درآ و مشو در خط از من مسکین
که خط به گرد عذار تو خوش درآمده است
شه حبش که ز سر حدّ شام بیرون راند
کنون به تاختن ملک خاور آمده است
ز سهم ناوک ترکان غمزه ات گویی
که هندوئیست که نزد زره گر آمده است
کند به سنبل گردنگشت زمانه خطاب
که خادمیّ تو در شان عنبر آمده است
میان مشک و خطت فرق نیست یک سر موی
ولیک موی تو از مشک بر سر آمده است
گمان مبر که برفت آب لعلت از خط سبز
که لعل را خط پیروزه زیور آمده است
بیا به دیده ی خواجو نگر که خطّ سیاه
به گرد روی چو ماهت چه درخور آمده است



