
خواجوی کرمانی – غزل شماره 459
نی ز دود دل پر آتش ما می نالد
تو مپندار که از باد هوا می نالد
عندلیبیست که در باغ نوا می سازد
خوش سرائیست که در پرده سرا می نالد
بی زبانست و ندانم که که را می خواند
در فغان است و ندانم که چرا می نالد
من دلخسته اگر زانک ز دل می نالم
باری آن خسته ی بیدل ز کجا می نالد
می فتد هر نفسی آتشم اندر دل ریش
بس که آن غمزده ی بی سر و پا می نالد
می زنندش نتواند که ننالد نفسی
زخم دارد نه به تزویر و ریا می نالد
بس که راه دل ارباب حقیقت زده است
ظاهر آن است که در راه خدا می نالد
نه دل خسته که یک دم ز هوا خالی نیست
هر که را می نگرم هم ز هوا می نالد
هیچکس همدم ما نیست به جز نی و او نیز
چون بدیدیم هم از صحبت ما می نالد
ناله و زاری خواجو اگر از بی برگیست
او چه دیدست که هر دم ز نوا می نالد



