
خواجوی کرمانی – غزل شماره 633
ای دل ار خواهی به دولتخانه ی جانت برم
ور حدیث جان نگویی پیش جانانت برم
شمسه ی ایوان عقلی ماه برج عشق باش
تا به پیروزی برین پیروزه ایوانت برم
گر چنان دانی که از راه خطا بگذشته ای
پای در نه تا به خلوتخانه ی خانت برم
گوهر شهوار خواهی بر لب بحر آرمت
دامن گل بایدت سوی گلستانت برم
هیچ در دستت نه وز دربان نمیاری گذشت
بگذر از سر تا به شادروان سلطانت برم
از کف دیو طبیعت باز گیر انگشتری
تا بگیرم دست و بر تخت سلیمانت برم
نفس کافر کیش را گر بنده ی فرمان کنی
هر چه فرمایی شوم تسلیم و فرمانت برم
در گذر زین ارقم نُه سر که گر دل خواهدت
دست گیرم بر سر گنجینه ی جانت برم
گر شوی با من چو آه صبحگاهی همنفس
از دل پر مهر بر ایوان کیوانت برم
چون درین راه از در بتخانه می یابی گشاد
مست و لایعقل درآ تا پیش رهبانت برم
ور جدا گردی ز خواجو با بهشتی پیکران
از پی نزهت به صحن باغ رضوانت برم



