حبّذا پای گل و صبحدم و فصل بهار - ادبستان شعر پارسی % %

حبّذا پای گل و صبحدم و فصل بهار

خواجوی کرمانی – غزل شماره 488

 

حبّذا پای گل و صبحدم و فصل بهار

باده در دست و هوا در سر و لب بر لب یار

بی رخ یار هوای گل و گلزارم نیست

زانک با دست نسیم چمن و بوی بهار

همه بتخانه ی چین و نگارست ولیک

اهل معنی نپرستند مگر نقش نگار

در دل تنگ من آمد غم و جز یار نیافت

اوست کاندر حرم عشق تو می یابد یار

سکّه روی مرا نقش نبینی زانروی

که درستست که چشمت نبود بر دینار

خرّم آن روز که من بوسه شمارم ز لبت

گرچه بیرون ز قیامت نبود روز شمار

گفتی از لعل لبت کام برآرم روزی

چون مراد من دلسوخته این است برآر

از میانت چو کمر میل کنارست مرا

گرچه بی زر ز میانت نتوان جست کنار

گر به تیغش بزنی روی نپیچد خواجو

که دلش را سر یارست و تنش را سر دار

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤