هر که او را قدمی هست ز سر نندیشد - ادبستان شعر پارسی % %

هر که او را قدمی هست ز سر نندیشد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 460

هر که او را قدمی هست ز سر نندیشد

وانکه او را گهری هست ز زر نندیشد

عجب از لاله ی دلسوخته کو در دم صبح

از خروشیدن مرغان سحر نندیشد

آنک کام دل او ریختن خون من است

از دل ریش من خسته جگر نندیشد

هر که خاطر به کسی داد چه بیمش ز خطر

کانک رفت از پی خاطر ز خطر نندیشد

پیش شمع رخ زیبای تو گر جان بدهم

نبود عیب که پروانه ز پر نندیشد

خسته ی ضرب تو از تیغ و سنان غم نخورد

کشته ی عشق تو از تیر و تبر نندیشد

سر اگر در سر کار تو کنم دوری نیست

کانک در دست تو افتاد ز سر نندیشد

نکنم یاد شب هجر تو در روز وصال

کانک شد ساکن جنت ز سقر نندیشد

مکن اندیشه که خواجو نکند یاد لبت

کاین خیالیست که طوطی ز شکر نندیشد

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤