
آذر بیگدلی – غزل شماره 51
وفا نگر، که وفایی ندیده از صیاد
به دام ماندم و از آشیان نکردم یاد
گرم نه دست وفا پای بست کرده چرا
پرم نبسته کسی و نمیشوم آزاد؟
اسیر دامم و خلقی ز ناله ام نالان
نداشت در چمنم هرگز این اثر فریاد
اگر چه گشت خراب آشیان کاسیر شدم
ولی شد از نفس دلکشم قفس آباد
نه گل به شاخ و نه بلبل در آشیان افسوس
که خاد با زغن افگنده عیش را بنیاد
خوش آنکه باد صبا، آتش گل افروزد
که آب دیده ی من، خاک باغ داد به باد
ولی به کنج قفس مانده من، چو آید گل
نوید آمدن او به من که خواهد داد؟



