شعری از منوچهر جراح زاده
دنیای او نارنجکی در میان دستانش بود و آن را به دوردست ها پرتاب کرد گلبرگ ها کفن قامت شهید شدند تا ذهن زمین همیشه عطرآگین باشد هوای جبهه هوایی اش کرد و عاقبت چکمه هایش گلدان میز مطبخ مادربزرگ شد. وقتی که کوچه چله نشین شهید بود از جبهه بازگشت ماتم زده مقابل … ادامه



