نگویم آب و گل است آن وجود روحانی همراه با معنی و تفسیر

نگویم آب و گل است آن وجود روحانی

سعدی-غزل شماره 658

 

نگویم آب و گل است آن وجود روحانی

بدین کمال نباشد جمال انسانی

اگر تو آب و گلی همچنان که سایر خلق

گل بهشت مخمر به آب حیوانی

به هر چه خوبتر اندر جهان نظر کردم

که گویمش به تو ماند تو خوبتر ز آنی

وجود هر که نگه می‌کنم ز جان و جسد

مرکب است و تو از فرق تا قدم جانی

گرت در آینه سیمای خویش دل ببرد

چو من شوی و به درمان خویش درمانی

دلی که با سر زلفت تعلقی دارد

چگونه جمع شود با چنان پریشانی

مرا که پیش تو اقرار بندگی کردم

رواست گر بنوازی و گر برنجانی

ولی خلاف بزرگان که گفته‌اند مکن

بکن هر آن چه بشاید نه هر چه بتوانی

طمع مدار که از دامنت بدارم دست

به آستین ملالی که بر من افشانی

فدای جان تو گر من فدا شوم چه شود

برای عید بود گوسفند قربانی

روان روشن سعدی که شمع مجلس توست

به هیچ کار نیاید گرش نسوزانی

 

معنی بیت‌های شعر

نگویم آب و گل است آن وجود روحانی
بدین کمال نباشد جمال انسانی

نمی‌گویم آن وجود روحانی فقط از آب و گل ساخته شده است؛ زیرا زیبایی انسان با چنین کمالی نمی‌تواند معمولی و مادی باشد.

اگر تو آب و گلی همچنان که سایر خلق
گل بهشت مخمر به آب حیوانی

اگر تو نیز مانند دیگر مردم از آب و گل ساخته شده‌ای، گل وجودت از خاک بهشت و با آب حیات سرشته شده است.

به هر چه خوبتر اندر جهان نظر کردم
که گویمش به تو ماند تو خوبتر ز آنی

هرچه زیباتر در جهان دیدم، خواستم بگویم شبیه توست؛ اما دیدم تو از همه آن‌ها زیباتری.

وجود هر که نگه می‌کنم ز جان و جسد
مرکب است و تو از فرق تا قدم جانی

وجود هر کس را که می‌نگرم از دو بخش جان و جسم تشکیل شده است، اما تو سراپا جان و روح هستی.

گرت در آینه سیمای خویش دل ببرد
چو من شوی و به درمان خویش درمانی

اگر دیدن چهره خودت در آینه دلت را ببرد، آن‌گاه مانند من عاشق و بی‌قرار می‌شوی و برای درمان درد عشق خود چاره‌ای می‌جویی.

دلی که با سر زلفت تعلقی دارد
چگونه جمع شود با چنان پریشانی

دلی که به سر زلف تو وابسته است، چگونه می‌تواند آرام و منسجم باشد، وقتی زلف تو چنین پریشان و آشفته است؟

مرا که پیش تو اقرار بندگی کردم
رواست گر بنوازی و گر برنجانی

من که در برابر تو به بندگی و فرمان‌برداری اعتراف کرده‌ام، شایسته است که خواه مرا نوازش کنی و خواه برنجانی.

ولی خلاف بزرگان که گفته‌اند مکن
بکن هر آن چه بشاید نه هر چه بتوانی

اما برخلاف اندرز بزرگان، هر کاری را که می‌توانی انجام نده؛ بلکه فقط کاری را انجام بده که شایسته و سزاوار است.

طمع مدار که از دامنت بدارم دست
به آستین ملالی که بر من افشانی

گمان مکن که اگر آستین بی‌مهری و رنجش بر من بیفشانی، دست از دامانت خواهم کشید و از تو جدا خواهم شد.

فدای جان تو گر من فدا شوم چه شود
برای عید بود گوسفند قربانی

اگر من فدای جان تو شوم، چه زیانی دارد؟ گوسفند را نیز برای قربانی کردن در عید نگه می‌دارند.

روان روشن سعدی که شمع مجلس توست
به هیچ کار نیاید گرش نسوزانی

جان روشن سعدی که همچون شمع مجلس توست، اگر در راه عشق تو نسوزد و فدا نشود، هیچ سود و ارزشی نخواهد داشت.

تفسیر کلی

سعدی در این غزل، معشوق را موجودی روحانی و فراتر از ترکیب معمول جسم و جان می‌داند و کمال او را با هیچ زیبایی انسانی قابل قیاس نمی‌شمارد. او با بهره‌گیری از تصویر آب حیات و گل بهشت، آفرینش معشوق را پاک‌تر، لطیف‌تر و ارزشمندتر از وجود دیگر آدمیان معرفی می‌کند. شاعر هر زیبایی جهان را هنگامی که با معشوق مقایسه می‌کند، ناگزیر فروتر می‌یابد و سرانجام او را معیار و برترین نمونه زیبایی می‌داند. در بیت پایانی نیز تفاوت معشوق با دیگران برجسته می‌شود؛ زیرا دیگران آمیزه‌ای از جان و جسم‌اند، اما معشوق سراسر جان و حقیقت ناب است.


نتیجه‌گیری

سعدی در این غزل، معشوق را موجودی روحانی و برتر از زیبایی‌های مادی و انسانی می‌داند؛ چنان‌که همهٔ نیکویی‌های جهان در برابر کمال و جان‌بخشی او ناچیز می‌نماید.


معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤