
سعدی-غزل شماره 559
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی
بنای مهر نمودی که پایدار نماند
مرا به بند ببستی خود از کمند بجستی
دلم شکستی و رفتی خلاف شرط مودت
به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی
چراغ چون تو نباشد به هیچ خانه ولیکن
کس این سرای نبندد در این چنین که تو بستی
گرم عذاب نمایی به داغ و درد جدایی
شکنجه صبر ندارم بریز خونم و رستی
بیا که ما سر هستی و کبریا و رعونت
به زیر پای نهادیم و پای بر سر هستی
گرت به گوشه چشمی نظر بود به اسیران
دوای درد من اول که بیگناه بخستی
هر آن کست که ببیند روا بود که بگوید
که من بهشت بدیدم به راستی و درستی
گرت کسی بپرستد ملامتش نکنم من
تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی
عجب مدار که سعدی به یاد دوست بنالد
که عشق موجب شوق است و خمر علت مستی
معنی بیتهای شعر
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی
تو هیچ پیمانی نبستی مگر اینکه سرانجام آن را شکستی؛ مرا در آتش سوزان عشق و رنج نشاندی، اما خودت آسوده و بیقرار نشدی.
بنای مهر نمودی که پایدار نماند
مرا به بند ببستی خود از کمند بجستی
اساس محبت را بنا کردی، اما آن محبت پایدار نماند؛ مرا گرفتار خود کردی و خودت از دام عشق گریختی.
دلم شکستی و رفتی خلاف شرط مودت
به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی
دلم را شکستی و برخلاف شرط دوستی رفتی؛ اکنون با احتیاط رفتار کن، زیرا چیزی شکننده و گرانبها را شکستهای.
چراغ چون تو نباشد به هیچ خانه ولیکن
کس این سرای نبندد در این چنین که تو بستی
در هیچ خانهای چراغی مانند تو یافت نمیشود؛ اما هیچکس درِ خانهاش را آنگونه که تو بستی، به روی دوست نمیبندد.
گرم عذاب نمایی به داغ و درد جدایی
شکنجه صبر ندارم بریز خونم و رستی
اگر مرا با داغ و رنج جدایی عذاب میکنی، من توان تحمل این شکنجه را ندارم؛ پس خونم را بریز و از این رنج رهایم کن.
بیا که ما سر هستی و کبریا و رعونت
به زیر پای نهادیم و پای بر سر هستی
بیا، زیرا ما غرورِ هستی، بزرگی و خودپسندی را زیر پا گذاشتهایم و از خود و هستی خویش گذشتهایم.
گرت به گوشه چشمی نظر بود به اسیران
دوای درد من اول که بیگناه بخستی
اگر با گوشه چشمی به گرفتاران و عاشقان اسیر توجهی داری، نخست درد مرا درمان کن؛ زیرا بیگناه گرفتار عشق تو شدهام.
هر آن کست که ببیند روا بود که بگوید
که من بهشت بدیدم به راستی و درستی
هر کس تو را ببیند، سزاوار است بگوید: من بهراستی و حقیقت، بهشت را دیدهام.
گرت کسی بپرستد ملامتش نکنم من
تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی
اگر کسی تو را بپرستد، او را سرزنش نمیکنم؛ تو نیز در آینه نگاه کن تا ببینی که خودت چنان زیبایی که شایسته است خویشتن را بپرستی.
عجب مدار که سعدی به یاد دوست بنالد
که عشق موجب شوق است و خمر علت مستی
شگفتزده نشو که سعدی در یاد دوست ناله و زاری کند؛ زیرا عشق سبب شوق و اشتیاق است، همانگونه که شراب سبب مستی میشود.
«



