همه عمر برندارم سر از این خمار مستی همراه با معنی و تفسیر

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

سعدی-غزل شماره 560

 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله‌ایت باشد به از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

 

معنی بیت‌های شعر

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی / که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تمام عمر از مستی عشق تو بیرون نخواهم آمد؛ زیرا پیش از آنکه من به وجود آیم، تو در دل من جای گرفته بودی.

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد / دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

تو مانند آفتاب نیستی که گاهی حاضر و گاهی غایب باشد؛ دیگران می‌آیند و می‌روند، اما تو همیشه پایدار و برقرار هستی.

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن / تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

از دوری تو رنج‌ها و داستان‌های بسیاری داشتم، اما هنگامی که روی به من نشان دادی، همه آن رنج‌ها و شکایت‌ها پایان یافت.

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به / که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

لطفی به دوستانت کن و به دیدارشان برو؛ زیرا یک نگاه و دیدار تو هزار بار بهتر از آن است که نامه‌ای بنویسی و هدیه‌ای بفرستی.

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا / به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

ای یار، بر دل رنجور ما که گرفتار عشق توست، با دیدار و وصالت مرهم بگذار؛ زیرا آن را با انتظار و چشم‌به‌راهی آزرده‌ای.

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا / تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

شگفت نیست که در میدان نبرد دل دشمن را بشکنی؛ تو که با دوری و جدایی، دل دوستانت را نیز شکسته‌ای.

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را / تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

ای فقیه دانا، ما را به خدا واگذار و رها کن؛ زهد و پارسایی شایسته توست و عشق و مستی سهم و راه من.

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری / که چو قبله‌ایت باشد به از آن که خود پرستی

انسان خردمند باید دل خود را به معشوقی بسپارد؛ زیرا اگر او قبله و مقصد تو باشد، بهتر از آن است که خودپرست و شیفته خویشتن باشی.

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد / چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

وقتی اختیار بخت و سعادت در دست کوشش و اراده انسان نیست، مردم ناچارند با فروتنی و زیردستی با روزگار کنار بیایند.

گله از فراق یاران و جفای روزگاران / نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

ای سعدی، شکایت از دوری دوستان و ستم روزگار شایسته تو نیست؛ فروتن باش و از خودخواهی و ادعا بکاه تا رهایی یابی.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤