
سعدی-غزل شماره 517
دست با سرو روان چون نرسد در گردن
چارهای نیست به جز دیدن و حسرت خوردن
آدمی را که طلب هست و توانایی نیست
صبر اگر هست و گر نیست بباید کردن
بند بر پای توقف چه کند گر نکند
شرط عشق است بلا دیدن و پای افشردن
روی در خاک در دوست بباید مالید
چون میسر نشود روی به روی آوردن
نیم جانی چه بود تا ندهد دوست به دوست
که به صد جان دل جانان نتوان آزردن
سهل باشد سخن سخت که خوبان گویند
جور شیرین دهنان تلخ نباشد بردن
هیچ شک مینکنم کآهوی مشکین تتار
شرم دارد ز تو مشکین خط آهو گردن
روزی اندر سر کار تو کنم جان عزیز
پیش بالای تو باری چو بباید مردن
سعدیا دیده نگه داشتن از صورت خوب
نه چنان است که دل دادن و جان پروردن
معنی بیتهای شعر
دست با سرو روان چون نرسد در گردن
چارهای نیست به جز دیدن و حسرت خوردن
وقتی نمیتوانم دستم را به گردن یارِ بلندبالا و روان برسانم، چارهای جز دیدن او و حسرت خوردن ندارم.
آدمی را که طلب هست و توانایی نیست
صبر اگر هست و گر نیست بباید کردن
کسی که آرزویی دارد اما توان رسیدن به آن را ندارد، چه شکیبا باشد و چه نباشد، ناچار باید صبر کند.
بند بر پای توقف چه کند گر نکند
شرط عشق است بلا دیدن و پای افشردن
اگر عاشق از حرکت بازنایستد، بند و مانع چه اثری میتواند بر او داشته باشد؟ لازمهٔ عشق، تحمل رنج و پایداری است.
روی در خاک در دوست بباید مالید
چون میسر نشود روی به روی آوردن
وقتی دیدار مستقیم و روبهرو شدن با دوست ممکن نیست، باید از سر فروتنی چهره بر خاک آستان او سایید.
نیم جانی چه بود تا ندهد دوست به دوست
که به صد جان دل جانان نتوان آزردن
در برابر دوست، بخشیدن نیمجان چیزی نیست؛ زیرا حتی با صد جان نیز نمیتوان دل محبوب را آزرد یا رنجاند.
سهل باشد سخن سخت که خوبان گویند
جور شیرین دهنان تلخ نباشد بردن
سخن سختی که زیبارویان میگویند آسان میتوان پذیرفت؛ ستم و آزار شیرینسخنان نیز تلخ و ناگوار نیست.
هیچ شک مینکنم کآهوی مشکین تتار
شرم دارد ز تو مشکین خط آهو گردن
هیچ تردیدی ندارم که آهوی مشکینِ تاتار از تو، که خط و خال سیاه و گردنی چون آهو داری، شرمنده و خجل است.
روزی اندر سر کار تو کنم جان عزیز
پیش بالای تو باری چو بباید مردن
سرانجام روزی جان عزیزم را در راه تو فدا خواهم کرد؛ زیرا وقتی مرگ ناگزیر باشد، چه بهتر که در برابر قامت بلند و زیبای تو بمیرم.
سعدیا دیده نگه داشتن از صورت خوب
نه چنان است که دل دادن و جان پروردن
ای سعدی، چشم پوشیدن از چهرهٔ زیبا و خودداری از نگاه کردن به آن، آسان نیست؛ همانگونه که دل سپردن و جان پروردن در عشق نیز دشوار است.



