
سعدی-غزل شماره 506
دیگر به کجا میرود این سرو خرامان
چندین دل صاحب نظرش دست به دامان
مرد است که چون شمع سراپای وجودش
میسوزد و آتش نرسیدهست به خامان
خون میرود از چشم اسیران کمندش
یک بار نپرسد که کیانند و کدامان
گو خلق بدانید که من عاشق و مستم
در کوی خرابات نباشد سر و سامان
در پای رقیبش چه کنم گر ننهم سر
محتاج ملک بوسه دهد دست غلامان
دل میتپد اندر بر سعدی چو کبوتر
زین رفتن و بازآمدن کبک خرامان
یا صاح متی یرجع نومی و قراری
انی و علی العاشق هذان حرامان
معنی بیتهای شعر
دیگر به کجا میرود این سرو خرامان
چندین دل صاحب نظرش دست به دامان
این یارِ بلندبالا و خرامان دیگر به کجا میرود؟ دلهای بسیاری از عاشقانِ آگاه و صاحبنظر، دامن او را گرفته و به او دل بستهاند.
مرد است که چون شمع سراپای وجودش
میسوزد و آتش نرسیدهست به خامان
مردِ واقعی کسی است که مانند شمع، سراسر وجودش در آتش عشق میسوزد، در حالی که این آتش هنوز به عاشقان خام و ناآزموده نرسیده است.
خون میرود از چشم اسیران کمندش
یک بار نپرسد که کیانند و کدامان
از چشمِ اسیرانِ کمند عشق او خون میبارد، اما آن یار حتی یکبار هم نمیپرسد این عاشقانِ گرفتار چه کسانی هستند.
گو خلق بدانید که من عاشق و مستم
در کوی خرابات نباشد سر و سامان
به مردم بگو که من عاشق و از خودبیخودم؛ زیرا در کوی خرابات، یعنی در عالم عشق و بیخودی، نظم و آرام و قرار وجود ندارد.
در پای رقیبش چه کنم گر ننهم سر
محتاج ملک بوسه دهد دست غلامان
اگر برای رسیدن به او ناچار باشم، چه میتوانم بکنم جز اینکه در برابر رقیبش نیز سر فرود آورم؟ چنانکه نیازمند، برای رسیدن به پادشاه دست غلامان او را هم میبوسد.
دل میتپد اندر بر سعدی چو کبوتر
زین رفتن و بازآمدن کبک خرامان
دل سعدی از رفتوآمد آن یارِ خرامان، مانند کبوتر بیقرار در سینه میتپد.
یا صاح متی یرجع نومی و قراری
انی و علی العاشق هذان حرامان
ای دوست، خواب و آرام من کی بازخواهدگشت؟ زیرا خواب و قرار بر من و بر هر عاشقی حرام است.



