گر غصه روزگار گویم همراه با معنی و تفسیر

گر غصه روزگار گویم

سعدی-غزل شماره 494

 

گر غصه روزگار گویم

بس قصه بی شمار گویم

یک عمر هزارسال باید

تا من یکی از هزار گویم

چشمم به زبان حال گوید

نی آن که به اختیار گویم

بر من دل انجمن بسوزد

گر درد فراق یار گویم

مرغان چمن فغان برآرند

گر فرقت نوبهار گویم

یاران صبوحیم کجایند

تا درد دل خمار گویم

کس نیست که دل سوی من آرد

تا غصه روزگار گویم

درد دل بی‌قرار سعدی

هم با دل بی‌قرار گویم

 

معنی بیت‌های شعر

گر غصه روزگار گویم
بس قصه بی شمار گویم

اگر بخواهم از اندوه روزگار سخن بگویم، داستان‌های بی‌شماری برای گفتن دارم.

یک عمر هزارسال باید
تا من یکی از هزار گویم

هزار سال عمر لازم است تا بتوانم تنها یکی از هزاران درد و رنج خود را بازگو کنم.

چشمم به زبان حال گوید
نی آن که به اختیار گویم

چشمانم با زبان حال، اندوهم را بیان می‌کنند؛ نه اینکه خود بتوانم با اختیار و زبان آن را بگویم.

بر من دل انجمن بسوزد
گر درد فراق یار گویم

اگر از درد دوری یار سخن بگویم، دل همه مردم برای من می‌سوزد.

مرغان چمن فغان برآرند
گر فرقت نوبهار گویم

اگر از دوری بهار سخن بگویم، حتی پرندگان باغ و چمن نیز از شدت اندوه ناله سر می‌دهند.

یاران صبوحیم کجایند
تا درد دل خمار گویم

یاران باده‌نوش صبحگاهی من کجا هستند تا درد دل و رنج خماری خود را برای آنان بازگو کنم؟

کس نیست که دل سوی من آرد
تا غصه روزگار گویم

هیچ‌کس نیست که با مهربانی به سوی من بیاید تا غم و اندوه روزگارم را برای او بیان کنم.

درد دل بی‌قرار سعدی
هم با دل بی‌قرار گویم

درد دل و رنج خود را، که آرام و قرار ندارم، با دلی بی‌قرار و همدرد در میان می‌گذارم.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤