من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم همراه با معنی و تفسیر

من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم

سعدی-غزل شماره 408

 

من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم

تو به یک جرعه دیگر ببری از دستم

هر چه کوته نظرانند بر ایشان پیمای

که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم

به حق مهر و وفایی که میان من و توست

که نه مهر از تو بریدم نه به کس پیوستم

پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود

با خود آوردم از آن جا نه به خود بربستم

من غلام توام از روی حقیقت لیکن

با وجودت نتوان گفت که من خود هستم

دائما عادت من گوشه نشستن بودی

تا تو برخاسته‌ای از طلبت ننشستم

تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیست

تو جفا کردی و من عهد وفا نشکستم

سعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دل

نروم باز گر این بار که رفتم جستم

 

مقدمه و فضای کلی

این غزل سعدی سرشار از شور عاشقانه و مستی معنوی است؛ شاعر خطاب به ساقی، از شوقی سخن می‌گوید که او را از خود بی‌خود کرده است. فضای شعر آمیخته با سرخوشی، بی‌پروایی و دعوت به بخشندگی است و نگاه محدوداندیشان را در برابر وسعت این تجربه نادیده می‌گیرد.

معنی بیت‌های شعر

من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم / تو به یک جرعه دیگر ببری از دستم

ای ساقی، من خود از شوق و اشتیاقی که دارم مست و بی‌خودم؛ تو نیز با یک جرعهٔ دیگر چنانم کن که اختیار از دست بدهم.

هر چه کوته نظرانند بر ایشان پیمای / که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم

برای کوتاه‌نظران از شراب پیمانه کن؛ زیرا یاران من از شراب مست‌اند و من از اندیشیدن و تأمل دربارهٔ عشق و حال خویش سرمست شده‌ام.

به حق مهر و وفایی که میان من و توست / که نه مهر از تو بریدم نه به کس پیوستم

به حق محبت و وفایی که میان من و تو وجود دارد، سوگند می‌خورم که نه از مهر تو دست کشیده‌ام و نه به کسی جز تو دل بسته‌ام.

پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود / با خود آوردم از آن جا نه به خود بربستم

پیش از آنکه پیکر من از آب و گل آفریده شود، عشق تو در سرشت و دل من وجود داشت؛ آن محبت را از عالم ازل با خود آورده‌ام و خود آن را به وجود نیاورده‌ام.

من غلام توام از روی حقیقت لیکن / با وجودت نتوان گفت که من خود هستم

من حقیقتاً بنده و خدمتگزار تو هستم؛ اما تا تو وجود داری، نمی‌توان گفت که من برای خود وجود مستقلی دارم.

دائما عادت من گوشه نشستن بودی / تا تو برخاسته‌ای از طلبت ننشستم

همیشه عادت من گوشه‌نشینی و آرام گرفتن بود؛ اما از زمانی که برای رسیدن به تو برخاسته‌ام، دیگر از کوشش و طلب تو بازننشسته‌ام.

تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیست / تو جفا کردی و من عهد وفا نشکستم

تو از من دلگیر و خسته‌ای، اما من توان تحمل تنهایی را ندارم؛ تو به من ستم و بی‌وفایی کردی، ولی من پیمان وفاداری خود را نشکستم.

سعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دل / نروم باز گر این بار که رفتم جستم

ای سعدی، مگر به تو نگفتم که در پی خواهش دل مرو؟ اگر این بار نیز بروم و دل خویش را بجویم، دیگر بازنخواهم گشت.

واژگان دشوار

  • ساقی: نوشانندهٔ شراب؛ در شعر، معشوق یا بخشندهٔ لطف و معرفت
  • شوق: اشتیاق و علاقهٔ فراوان
  • مست: بی‌خود و سرخوش؛ شیفته و ازخودبی‌خبر
  • جرعه: مقدار اندکی از نوشیدنی
  • از دست بردن: بی‌خود و ناتوان کردن
  • کوته‌نظر: کم‌بینش و ناآگاه؛ کسی که دوراندیش نیست
  • پیمای: اندازه کن و بنوشان؛ پر کن
  • حریف: هم‌نشین و هم‌پیاله
  • مُل: شراب
  • تأمل: اندیشیدن و درنگ کردن
  • مهر: محبت و عشق
  • وفا: پایبندی به عهد و دوستی
  • بریدن مهر: قطع کردن محبت و دلبستگی
  • پیوستن: وابسته و دل‌بسته شدن
  • آب و گل: عناصر مادی آفرینش انسان؛ کنایه از آغاز آفرینش
  • بربستن: بستن و برقرار کردن؛ در اینجا به اختیار خود ایجاد کردن
معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤