
سعدی-غزل شماره 440
از تو با مصلحت خویش نمیپردازم
همچو پروانه که میسوزم و در پروازم
گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی
ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم
نه چنان معتقدم کهم نظری سیر کند
یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم
همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش
تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم
گر به آتش بریم صد ره و بیرون آری
زر نابم که همان باشم اگر بگدازم
گر تو آن جور پسندی که به سنگم بزنی
از من این جرم نیاید که خلاف آغازم
خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم
سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم
من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست
بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم
ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب
که همه شب در چشم است به فکرت بازم
گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی
درد عشق است ندانم که چه درمان سازم
معنی بیتهای شعر
از تو با مصلحت خویش نمیپردازم / همچو پروانه که میسوزم و در پروازم
در عشق تو مصلحت و سود خود را در نظر نمیگیرم؛ مانند پروانهای هستم که میسوزم و همچنان گرد شمع عشق تو میگردم.
گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی / ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم
اگر میتوانی دل مرا امروز به دست آوری، این کار را انجام بده؛ وگرنه اگر دیر بجویی، هرچه جستوجو کنی دیگر مرا نخواهی یافت.
نه چنان معتقدم کهم نظری سیر کند / یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم
نه چنان شیفتهام که تنها با یک نگاه از دیدار تو سیر شوم و نه چنان تشنهام که حتی نوشیدن آب رود جیحون تشنگیام را برطرف کند.
همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش / تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم
مانند ساز چنگ، سر فرود آورده و فرمانبردار تو هستم؛ هرگونه که میخواهی بر من اثر بگذار و مرا بنواز.
گر به آتش بریم صد ره و بیرون آری / زر نابم که همان باشم اگر بگدازم
اگر مرا صد بار در آتش بیازمایی و بیرون بیاوری، مانند طلای ناب همچنان همان خواهم بود و با گداخته شدن تغییر نمیکنم.
گر تو آن جور پسندی که به سنگم بزنی / از من این جرم نیاید که خلاف آغازم
اگر ستم کردن به من و سنگ زدن بر من را بپسندی، من هرگز به خود اجازه نمیدهم که با خواست تو مخالفت کنم.
خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم / سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم
اگر خدمتی شایسته از دستم برنیاید، چه چارهای دارم؟ جان و سر من چیزی نیست که در راه عزیزان فدا نکنم.
من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست / بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم
من عاشقِ مست و دیوانهای از اهل خراباتم؛ رفتار و حال من خود بیش از این هر سخنچین و گزارشگری، داستان عشق مرا آشکار میکند.
ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب / که همه شب در چشم است به فکرت بازم
داستان دل دیوانهام را برای پزشک بازگو کردم و گفتم که تمام شب به سبب اندیشیدن به تو بیدارم و چشم بر هم نمیگذارم.
گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی / درد عشق است ندانم که چه درمان سازم
پزشک گفت: ای سعدی، شکایتی که داری درد عشق است و نمیدانم برای چنین دردی چه درمانی میتوان یافت.



