بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 49 از 50 - ادبستان شعر پارسی

تا یافتم رسایی دستِ کشیده را

کلیم همدانی- غزل شماره 14 تا یافتم رسایی دستِ کشیده را آورده­ ام به چنگ، مرادِ رمیده را عریان­ تنی خوش ­است، ولی ذوق دیگر است جیب دریده، دامن در خون کشیده را کاری اگر ز صورتِ بی ­معنی آمدی می ­بود دلبری خمِ زلف بریده را خاری اگر به پای طلب نارسیده ماند از … ادامه

نیلگون شد فلک از تیرگی اختر ما

کلیم همدانی- غزل شماره 13 نیلگون شد فلک از تیرگی اختر ما گردد آیینه سیه­ تاب ز خاکستر ما بیکسانیم، گذاری به سر ما که کند؟ مگر از گریه گهی بگذرد آب از سر ما ای دل انگار که چون تیغ به بند افتادیم بهتر آن است که ظاهر نشود جوهر ما نه تذرویم و … ادامه

شهید آن قد رعنا وصیّت کرده همدم را

کلیم همدانی- غزل شماره 12  شهید آن قد رعنا وصیّت کرده همدم را که بندد نیزه بالا در عزایش نخل ماتم را اگر گویم که خاتم چون دهان اوست، از شادی شود بهْ زخم ناسورش، علم سازد قد خم را بدانی تا که شهد زندگانی نیست بی ­تلخی خدا در سال عمرت داده جا ماه … ادامه

بگذاشتم به هم بد و نیک زمانه را

کلیم همدانی- غزل شماره11 بگذاشتم به هم بد و نیک زمانه را آزاده ­ام، نه دام شناسم نه دانه را سرمای سرد مهری گل بود در چمن آتش زدیم خار و خس آشیانه را کنج قفس، به ایمنی او، بهشت نیست بی­دام دیده­ ایم درین گوشه دانه را از حلقه­ های زلف تو داغم که … ادامه

لب فرو بستم، زبان دارد زبان دانی مرا

کلیم همدانی- غزل شماره 10 لب فرو بستم، زبان دارد زبان­ دانی مرا چشم پوشیدم، نمی ­زیبید عریانی مرا شانه در زلف تو یادی می ­دهد از حال من بی تو زین­ سان در میان دارد پریشانی مرا نکته ­سنجی چیست، عیب کس نفهمیدن که چیست می­ کند فهمیدگی تعلیمِ نادانی مرا یک دو گامی … ادامه

گرمخون کردم به مژگان اشک آتشناک را

کلیم همدانی- غزل شماره 9 گرمخون کردم به مژگان اشک آتشناک را شسته ­ام از آتش خود کینۀ خاشاک را حرزِ مینا هست، از بدگردی گردون چه باک؟ در بغل داریم سنگِ شیشۀ افلاک را آسمان کودن پرست و ما همه فطرت بلند چون توان خس ­پوش کردن شعلۀ ادراک را؟ تا رواج شانه را … ادامه

ای ز بالای تو طوبی در کنار آیینه را

کلیم همدانی- غزل شماره 8 ای ز بالای تو طوبی در کنار آیینه را وز گل روی تو سامانِ بهار آیینه را صبح را رشک رخت افکنده­ است از چشم خویش دیگر از خورشید ننهد در کنار آیینه را زلف دلبند تو چون حیران خود می ­بیندش بخشد از هر حلقه چشم سرمه­ دار آیینه … ادامه

ضعفِ طالع برده از من قوّت تدبیر را

کلیم همدانی- غزل شماره 7 ضعفِ طالع برده از من قوّت تدبیر را بر­نتابد از خرابی خانه ­ام تعمیر را گر چنین شاداب از خون شهیدان می ­شود آب پیکان سبز خواهد کرد چوب تیر را کی دگر از خانۀ چشمم قدم بیرون نهی؟ ز آستانت بردم آن ­جا خاک دامنگیر را ما ز قید … ادامه

جز حرف عشق نیست سراسر بیان ما

کلیم همدانی- غزل شماره 6 جز حرف عشق نیست سراسر بیان ما چون شمع یک سخن گذرد بر زبان ما گرمی درین چمن ز بهار و خزان ندید نگرفت آتشی به خسِ آشیان ما آرام را ز قافلۀ اشک برده ­اند یک­ جا نشد مقام کند کاروان ما مشکل که چشمِ دهر تواند که بنگرد … ادامه

بس که ز دیده ریختم خون دل خراب را

کلیم همدانی- غزل شماره 5 بس ­که ز دیده ریختم خون دل خراب را گریه گرفت در حنا پنجۀ آفتاب را تاب نظر ندارم و ضبط نگه نمی­ کنم بیشتر است حرص می، رند تُنُک­ شراب را بس ­که ز روزگار من دهر گرفته تیرگی شبپره تنگ در بغل می­ کشد آفتاب را سوخته کشت … ادامه

ازان چشمی که می داند زبان بی زبانی را

کلیم همدانی- غزل شماره 4 از­ان چشمی که می­ داند زبان بی ­زبانی را نکویان یاد می­ گیرند طرز نکته­ دانی را به نزد آن­ که باشد تنگدل از دستْ­ کوتاهی درازی عیب می ­باشد قبای زندگانی را شدم گر در جوانی پیر، شادم کز سر حسرت نخواهم یاد کردن رونق عیش جوانی را نمی­ … ادامه

در ین چمن چو گلی نشنود فغان مرا

کلیم همدانی- غزل شماره 3 در­ین چمن چو گلی نشنود فغان مرا کجاست برق؟ که بر­دارد آشیان مرا حدیث زلف تو از دل به لب چو می­ آید به سان خامه سیه می­ کند زبان مرا ز­بس­ که مانده ز پروازم اندرین گلشن ز نقش پا نشناسند آشیان مرا به زندگی ننشستی به پهلویم هرگز … ادامه