بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 48 از 50 - ادبستان شعر پارسی

سر به بستان چو دهد جلوۀ یغمایی را

کلیم همدانی- غزل شماره 26 سر به بستان چو دهد جلوۀ یغمایی را اوّل از سرو کَند جامۀ رعنایی را! پای سعیم شده از خار رهت پوشیده چاره زین به نتوان کرد تهی پایی را زان شب و روز گریزم ز مه و مهر که کرد سایه ام تلخ به من عشرت تنهایی را ما … ادامه

نمی بیند سرم چون شمع، شبها روی بالین را

کلیم همدانی- غزل شماره 25 نمی بیند سرم چون شمع، شبها روی بالین را به چشم دیگران پیوسته بینم خواب شیرین را کدورت بیشتر آن را که جوهر بیشتر باشد نمی باشد غبار زنگ هرگز تیغ چوبین را نیارد همنشین آن جا خلل در عیش تنهایی پرستش می توان کردن ازین ره خانۀ زین را … ادامه

به غیر خانۀ زنجیر، دیدۀ تر ما

کلیم همدانی- غزل شماره 24 به غیر خانۀ زنجیر، دیدۀ تر ما کدام خانه که ویران نکرد بر سر ما؟ به حیرتم که خبر چون به سنگ حادثه رفت که صلح کرد می مدّعا به ساغر ما ز گرمی تب ما تا شود طبیب آگه کفی سپند فشاند به روی بسر ما به سینه صافی … ادامه

در آتش ار فکنم تخم مهربانی را

کلیم همدانی- غزل شماره 23 در آتش ار فکنم تخم مهربانی را دهم به تربیتش آب زندگانی را به دوستی که گرم دسترس به جان باشد به مزد کینه دهم دشمنان جانی را حنای عیش جهان چون شفق نمی­ ماند دلا ز دست مده اشک ارغوانی را تعلقّم به حیات است وقت پیری بیش که … ادامه

هیچ دلسوزی نداند چارۀ کار مرا

کلیم همدانی- غزل شماره 22 هیچ دلسوزی نداند چارۀ کار مرا شمع بگریزد اگر بیند شب تار مرا دست هرکس را به سان سبحه بوسیدم، چه سود؟ هیچ ­کس نگشود آخِر عقدۀ کار مرا مانده در قید لباسم زان­که گاهی می ­فروش می ­ستاند در گرو این کهنه دستار مرا همچو نقش پا، ندارد بام … ادامه

عزّت دیگر بُود در دامن صحرا مرا

کلیم همدانی- غزل شماره 21 عزّت دیگر بُود در دامن صحرا مرا می­ گذارد هرکجا خاری است سر در پا مرا گر به من خاشاک این دریا زند زخم نهنگ از کسی چیزی به دل نَبوَد حباب­آسا مرا طرهّ­ ات زین بیشتر بایست با من وا شود تیره ­روزم، دوست می­ دارد دلِ شب­ ها … ادامه

ز تیغش چاک شد دل، چون نهان سازم غم او را؟

کلیم همدانی- غزل شماره 20 ز تیغش چاک شد دل، چون نهان سازم غم او را؟ گریبان پاره شد گل را، کجا پنهان کند بو را؟ سپهرِ دون در فیض آنچنان بسته ­است بر عالم که سیلاب بهاری تر نمی ­سازد لب جو را سخن در هر زبان بی ­زحمت تعلیم می­ گوید اگر طوطی … ادامه

بی تو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده را؟

کلیم همدانی- غزل شماره 19 بی ­تو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده را؟ خندۀ گل درد­سر می­ آورد آزرده را ساغری خواهم دم آخر، مگر همراه او سوی تن باز­آورم جان به لب آورده را نه همین بی­ سوز عشق است، از هوس هم گرم نیست سینه تابوت است گویی زاهد دلمرده را کاغذ … ادامه

بند از زنجیر نتوان کرد دل، وارسته را

کلیم همدانی- غزل شماره 18 بند از زنجیر نتوان کرد دل، وارسته را می­ تواند زد به عالم، پشت پای بسته را تشنۀ یک آرزو از همّت والا نیم خاک هم آب است، دست از آب حیوان شسته را تا توانی نا­توانان را به چشم کم مبین یاری یک رشته جمعیّت دهد گلدسته را رحمت … ادامه

دلا بر چشم تر نه آستین را

کلیم همدانی- غزل شماره 17 دلا بر چشم تر نه آستین را چه می ­شویی عبث روی زمین را؟ ز محراب دو ابروی تو پیداست که با خود کرده روی کفر و دین را ز موی پوستْ تخت فقر تابند ملایک رشتۀ حبل­ المتین را بغیر از عُجب از تحسین ندیدم بدَل کردم به نفرین … ادامه

منم به کنج قناعت رمیده از درها

کلیم همدانی- غزل شماره 16 منم به کنج قناعت رمیده از در­ها به خویش بسته ز نقش حصیر زیورها غبار خاطر خود گر دهم به سیل سرشک شود به بحر گل ­آلود، آب گوهر­ها به من عداوت گردون به جا بود تا کی؟ نشان ناوک آهم شوند اختر­ها! مسلّم است مرا دعوی وفاداری خجل ز … ادامه

چشمت به فسون بسته غزالان ختن را

کلیم همدانی- غزل شماره 15 چشمت به فسون بسته غزالان ختن را آموخته نطق از نگهت طرز سخن را پیداست که احوال شهیدانْش چه باشد جایی که به شمشیر ببرّند کفن را معلوم شد از گریۀ ابرم که درین باغ جز باد به کف نیست هوادار چمن را آبِ دم تیغت چو به خاطر گذراندم … ادامه