بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 47 از 50 - ادبستان شعر پارسی

ترک چشمت می کند آماجگه محراب را

کلیم همدانی- غزل شماره 38 ترک چشمت می کند آماجگه محراب را ما طمع داریم ازو دلجویی احباب را با ستمکاران گیتی بد نمی گردد سپهر عید قربان است دایم خانۀ قصّاب را منزل نزدیکتر، دارد خطر هم بیشتر می دهد دوریّ ساحل مژدۀ پایاب را عاقلان را با خم زنخیر زلفت هم سری است … ادامه

هر کس به قبله ای کرد، روی نیاز خود را

کلیم همدانی- غزل شماره 37 هر کس به قبله ای کرد، روی نیاز خود را هندو صنم پرستد، ما سرو ناز خود را نگذاشت آستانش، در جبهه ام سجودی بی سجده می گزارم، اکنون نماز خود را در کنج نامرادی، تا کی ز منع دشمن در زیر سر گذارم، دست دراز خود را؟ از نقش … ادامه

ای بر و دوش تو آفتی دل و دین را

کلیم همدانی- غزل شماره 36 ای بر و دوش تو آفتی دل و دین را آن نه کمر، مور خرمنی است سرین را کام دلم نیست جز گزیدن آن لب گرچه به دندان کسی نکنده نگین را یک شبکی هم چراغ خلوت ما شو چند توان شمع بود خانۀ زین را؟ ناصح ازان غمزه زخمِ … ادامه

که خریدی ز غم گردش دوران ما را؟

کلیم همدانی- غزل شماره 35 که خریدی ز غم گردش دوران ما را؟ دیده گر مفت نمی داد به طوفان ما را مفلس ار جنس خود ارزان نفروشد، چه کند کم بها کرد تهیدستی دوران ما را رشک این گرسنه چشمان مزه دارد، هر چند دهر بر خوان تهی ساخته مهمان ما را در چمن، … ادامه

گل درین گلشن کجا دارد سر و پروای ما؟

کلیم همدانی- غزل شماره 34 گل درین گلشن کجا دارد سر و پروای ما؟ خار هم از سرکشی کی می رود در پای ما؟ گر به مستی آرزوی ابر و باران می کنیم سنگ می بارد ز ابر پنبه بر مینای ما در شکست ما فراقت هیچ تقصیری نکرد پُر شکن مانند مکتوب است سر … ادامه

من نه آن صیدم که آزادی هوس باشد مرا

کلیم همدانی- غزل شماره 33 من نه آن صیدم که آزادی هوس باشد مرا از قفس گویم، نفس تا در قفس باشد مرا از پی راه فنا سامان ندارم، ورنه من خویش را می سوزم ار یک مشت خس باشد مرا بر سراپای دلاویزت نمی پیچم چو زلف قانعم، زان هر دو لب یک بوسه … ادامه

به هر منزل فزون دیدم ز هجران زاری دل را

کلیم همدانی- غزل شماره 32 به هر منزل فزون دیدم ز هجران زاری دل را خوشا حال جرس، فهمیده است آرام منزل را ز شوق هند زان سان چشم حسرت بر قفا دارم که رو هم گر به راه آرم نمی بینم مقابل را به امداد صبوری از درش بار سفر بستم خورند آری به … ادامه

دنبال اشک افتاده ام، جویم دل آزرده را

کلیم همدانی- غزل شماره 31 دنبال اشک افتاده ام، جویم دل آزرده را از خون توان برداشت پی، نخجیر پیکان خورده را با این رخ افراخته هر جا خرامان بگذری از باد دامن می کنی روشن چراغ مرده را گر ترک چشم رهزنت نشناخت قدر دل، چه شد؟ قیمت چه داند لشکری جنس به غارت … ادامه

بر سر خود می کند ویران، سرای دیده را

کلیم همدانی- غزل شماره 30 بر سر خود می کند ویران، سرای دیده را پختگی حاصل نشد اشک جهان گردیده را کی توانی ترک ما کردن، که با هم الفتی است طالع برگشته و مژگان  برگردیده را دستگاه ما کجا شایستۀ تاراج اوست؟ غیر زانو نیست سامانی سر شوریده را کوه محنت سخت می کاهد … ادامه

به سان شانه ات سرپنجه ای کردم گریبان را

کلیم همدانی- غزل شماره 29 به سان شانه ات سرپنجه ای کردم گریبان را به چنگ آرم مگر زین دست، آن زلف پریشان را نباشد نیک باطن در پی آرایش ظاهر به نقّاش احتیاجی نیست دیوار گلستان را مگو از گریۀ بی حاصلم کاری نمی آید به دامن رهنمایی می کند چاک گریبان را به … ادامه

ازان تیغی که آبش شست جرم کشتگانش را

کلیم همدانی- غزل شماره 28 ازان تیغی که آبش شست جرم کشتگانش را ربودم دلنشین زخمی که می بوسم دهانش را جنونم می برد تنها به سیر آن بیابانی که نبود ایمنی از رهزنان ریگ روانش را چمن یک گل نمی آرد به آب و رنگ رخسارت اگر مالد به روی لاله، خون ارغوانش را … ادامه

اشک کواکب نگر، چرخ غم اندود را

کلیم همدانی- غزل شماره 27 اشک کواکب نگر، چرخ غم اندود را گریه فراوان بود، خانۀ پر دود را صبر گوارا کند هر چه ترا ناخوش است ساعتی از کف بنه آب گل آلود را بی نمکیهای دهر کار به جایی رساند کاختر طالع کنم داغ نمکسود را دور جمال تو شد گوش به نظّاره … ادامه