بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 46 از 50 - ادبستان شعر پارسی

نوبهار آمد دگر دلها خوش و دنیا خوش است

کلیم همدانی- غزل شماره 50 نوبهار آمد دگر دلها خوش و دنیا خوش است خانه در رهن شراب اولی است تا صحرا خوش است در میان نیک و بد، زین بیشتر هم فرق نیست گل به سر گر می پسندی، خار هم در پا خوش است سر بسر عمرش به تلخی هیچ کس چون من … ادامه

دل رفیقان ره خوف و رجا را دیده است

کلیم همدانی- غزل شماره 49 دل رفیقان ره خوف و رجا را دیده است شوق پا بر جا و صبر بی وفا را دیده است روز محشر بازگشت جان به تن از شوق توست ورنه مسکین، عمرها این تنگنا را دیده است گر به ما داغ محبّت گرمخون باشد رواست روز اوّل چشم تا واکرده … ادامه

از پیچ و تاب فکر، تنم صد شکن گرفت

کلیم همدانی- غزل شماره 48 از پیچ و تاب فکر، تنم صد شکن گرفت آسان نمی توان سر زلف سخن گرفت بر تشنگان عقیق لبت را حلال کرد خطّت که آمد و سر چاه ذقن گرفت با عارض تو چهره شدن حد شمع نیست گریان ز بزم رفت و سر خویشتن گرفت بر روی آب، … ادامه

کسی که ماند به بند لباس، زندانی است

کلیم همدانی- غزل شماره 47 کسی که ماند به بند لباس، زندانی است پریدن از قفس نام و ننگ، عریانی است چنین که چین جبین در دیار ما عام است گشاده رویی آیینه جای حیرانی است به پختگیّ جنون کی به من رسد مجنون؟ همین بس است که من شهری، او بیابانی است ز چشم … ادامه

باده در دور غمت بس که نشاط افزا نیست

کلیم همدانی- غزل شماره 46 باده در دور غمت بس که نشاط افزا نیست پنبه را نیز سر همدمی مینا نیست هیچ ازین دیدۀ خونبار گشادیم نشد چه کنم، گوهر مقصود درین دریا نیست می نمایند به انگشت مه عید به هم سوی ابروی تو میل مژه ها بیجا نیست لب ز هم وا نشود … ادامه

تا خانمان ما را بر باد داده آب

کلیم همدانی- غزل شماره 45 تا خانمان ما را بر باد داده آب مانند اشک از نظر ما فتاده آب دیوار و در فتاده چو مستان به هر طرف کرده است در نهاد جهان، کار باده آب جز خانۀ حباب، دگر منزلی نماند تا روی در خرابی عالم نهاده آب چون آفتاب، سرزده آید به … ادامه

چند از شرم تو باشد در نقاب؟

کلیم همدانی- غزل شماره 44 چند از شرم تو باشد در نقاب؟ رخ بپوشان تا برآید آفتاب بر سر هر عضو من، دردت نهاد نقطۀ داغی نشان انتخاب تا در آب افتاده عکس عارضت می نیاسوده است موج از اضطراب بر بیاض دیده از خون جگر می نویسم خطّ بیزاریّ خواب می کند هر شام … ادامه

با هر که بد شوی فکنی از نظر مرا

کلیم همدانی- غزل شماره 43 با هر که بد شوی فکنی از نظر مرا منظور بودنی است، بس است این قدر مرا بوی گل است موی دماغ ضعیف من ناصح مده ز صندل خود درد سر مرا اشکی ز دیده ای نچکاند حدیث من شمعم که هست دود و دمی بی اثر مرا هر وقت … ادامه

قرار می برد از خلق، آه و زاری ما

کلیم همدانی- غزل شماره 42 قرار می برد از خلق، آه و زاری ما به این قرار اگر ماند بی قراری ما شویم گرد و به دنبال توسنت افتیم دگر برای چه روز است خاکساری ما؟ خمار صحبت تو عقل و هوش از ما برد چه مستیی ز قفا داشت می گساری ما! تو چون … ادامه

دوش گم کردم ز بیهوشی ره کاشانه را

کلیم همدانی- غزل شماره 41 دوش گم کردم ز بیهوشی ره کاشانه را یافتم باز از نوای جغد آن ویرانه را من که در دام آمدم نه از فریب دانه بود غیرتم نگذاشت در دام تو بینم دانه را دل در آن کو، باز یاد سینۀ من می کند کنج گلخن بهتر از گلشن بود … ادامه

تا پیش پای بیند، دور از تو دیدۀ ما

کلیم همدانی- غزل شماره 40 تا پیش پای بیند، دور از تو دیدۀ ما نزدیک کرده ره را، پشت خمیدۀ ما از سیل گریۀ ما، آفت ز بس که دیده است ناید به روی ما باز، رنگ پریدۀ ما ز آسایشی که دارد، رفته به خواب راحت در دامن قناعت، پای کشیدۀ ما پیوند آشنایی، … ادامه

ز آه گرمی، آتش زنم سراپا را

کلیم همدانی- غزل شماره 39 ز آه گرمی، آتش زنم سراپا را ز یک فتیله کنم داغ، جمله اعضا را حدیث بحر فراموش شد که دور از تو ز بس گریسته ام، آب برده دریا را ز آه گرمم آتش به خانه افتاده است به کوی عشق کنون گرم می کنم جا را گشاده رویی … ادامه