بایگانی‌های غزلیات کلیم - ادبستان شعر پارسی

نزد این خلق از رواج باطل و حق دشمنی

کلیم همدانی- غزل شماره 590 نزد این خلق از رواج باطل و حق دشمنی حرف حق گو، چون اناالحق گوی باشد کشتنی بس که در پای خیالت هر زمان سر می نهم در جوانی چون هلالم گشته قامت منحنی بر جرس این طعنه می آید که در راه طلب زار نالی این قدر از چیست … ادامه

ز بزمی برنمی خیزد سرود نغمه پردازی

کلیم همدانی- غزل شماره 589 ز بزمی برنمی خیزد سرود نغمه پردازی همین از خانۀ تنگ جرس می آید آوازی دلم پر مایه است از درد، چاکی خواهد از تیغت که باید خانۀ ارباب دولت را درِ بازی به گیتی گرچه مشهورم، ولی از کام دل دورم چه سود از امتياز من، دریغا بخت ممتازی … ادامه

هر دم از خویشتن آهنگ رمیدن داری

کلیم همدانی- غزل شماره 588 هر دم از خویشتن آهنگ رمیدن داری نه همین ز اهل وفا میل بریدن داری ناله انگشت به لب می زندم هر ساعت شکوه ای سر کنم ار تاب شنیدن داری آتشی از نگه گرمْ نگاهی باید از جگر گر سر خونابه کشیدن داری هر سر موی ترا جلوۀ ناز … ادامه

صد رنگ ناله دارد، بیمار زندگانی

کلیم همدانی- غزل شماره 587 صد رنگ ناله دارد، بیمار زندگانی این است عندلیبِ گلزار زندگانی گر دیده را بپوشم، راه نفس ببندد از بس کناره جویم، از کار زندگانی یك مرهم است و صد زخم، کی می شود تلافی بیش از گل است خارش، گلزار زندگانی در کیش عشقبازان، اسلام چیست دانی؟ از تیغ … ادامه

یک سر مو نیست در زلف تو بی پیچ و خمی

کلیم همدانی- غزل شماره 586 یک سر مو نیست در زلف تو بی پیچ و خمی هر خم از جمیّت دلها سواد اعظمی می کنم درمان، دل صد چاك را از سوز عشق آتش است، ار زخمِ مجمر، دیده گاهی مرهمی همچو مرغ آشیان گم کرده ام در جستجو در میان خلق می گردم که … ادامه

دلگشایی نبود آنچه ز صحرا یابی

کلیم همدانی- غزل شماره 585 دلگشایی نبود آنچه ز صحرا یابی این متاعی است که در گوشۀ تنها یابی گوشه ای گیر که از یاد خلایق بروی نه که از عزلت خود شهرت عنقا یابی ای که دلشاد ز تحسين عوامی، چه شوی گر دمی صد نظر از صورت دیبا یابی گر بود کامروایی ز … ادامه

زهی به عشق رخت کارِ شمعْ سربازی

کلیم همدانی- غزل شماره 584 زهی به عشق رخت کارِ شمعْ سربازی ز نسبت قد تو سرو در سرافرازی ز گریه باخته ام دیده را، همین باشد به کیش دیده وران، معنی نظر بازی! چنین به خاك گر افتاده ام ز پستی نیست که ريخت بال و پرم از بلند پروازی به سان شعله و … ادامه

مکن از تلخکامی شکوه گر شیرین سخن باشی

کلیم همدانی- غزل شماره 583 مکن از تلخکامی شکوه گر شیرین سخن باشی به عریانی بساز ار با هنر هم پیرهن باشی زیانهایی که در راه سخن دیدی، اگر گویی دلا همچون جرس باید که دایم در سخن باشی بکَن بنیاد بیت و سیل شو کاخ سخنها را چرا زین شیوه دایم ساکن بیت الحزن … ادامه

دلا چه شکوۀ بیهوده از قضا داری؟

کلیم همدانی- غزل شماره 582 دلا چه شکوۀ بیهوده از قضا داری؟ طبیب را چه گنه، درد بی دوا داری چگونه روی نمایی به ما تهیدستان تو کز نقاب، تمنّای رونما داری اگر تو دست دهی، باغ می کند سودا بهار را به خزانی که از حنا داری دلا همای سعادت نه زیر این سقف … ادامه

از فیض دل ار گوهر شب تاب نباشی

کلیم همدانی- غزل شماره 581 از فیض دل ار گوهر شب تاب نباشی چون خاك به هر جا که روی، باب نباشی ناخوانده مرو بر در کس، تا ز گرانی بار دل يك شهرْ چو سیلاب نباشی مگشای زبان، به ز خودی را چو ببینی زنهار که شمعِ شبِ مهتاب نباشی جایی که رفیقان چو … ادامه

ای دل ز خانۀ تن، فکر سفر نداری

کلیم همدانی- غزل شماره 580 ای دل ز خانۀ تن، فکر سفر نداری پروانه ای، ندانم بهر چه پر نداری از کنج گلخن تن، عزم وطن نکردی ای اخگر فسرده، شوق شرر نداری تنها روی چو مردان، ناید ز تو که چون موج گر کاروان نباشد، یک گام بر نداری هفتاد ساله طفلی چون تو … ادامه

فزون از صبر ایّوبی است تاب محنت دوری

کلیم همدانی- غزل شماره 579 فزون از صبر ایّوبی است تاب محنت دوری که رنجوری نباشد آنچنان مشکل که مهجوری چنان بی روی تو دست و دلم از کار خود مانده که ساغر در کفم لبريز و من مردم ز مخموری ز گوش این نکتۀ پیر مغان بیرون نخواهد شد که مستی خاکساری آورد، پرهیز … ادامه