بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 2 از 50 - ادبستان شعر پارسی

خموش باش دلا، عرض مدّعا کردی

کلیم همدانی- غزل شماره 578 خموش باش دلا، عرض مدّعا کردی زبان ببند سر گریه را چو وا کردی ز شوخی ارچه به يك جا قرار نیست ترا برون نمی روی از خاطری که جا کردی به گلشن از قدمت داغ لاله مرهم یافت به خنده هم گره از کار غنچه وا کردی به زیر … ادامه

نیست بی فایده این بیخودی و مدهوشی

کلیم همدانی- غزل شماره 577 نیست بی فایده این بیخودی و مدهوشی عقل را پخته کنم از سفر بیهوشی هیچ دل نیست که با عشق نباشد گستاخ کو حبابی که به دریا نکند سر گوشی اخگر از عاقبت کار جهان داده خبر دلق خاکستری اش بین پس از اطلس پوشی سرش از دوش به مقراض … ادامه

چنان دل کنده می باید ازین تنگ آشیان باشی

کلیم همدانی- غزل شماره 576 چنان دل کنده می باید ازین تنگ آشیان باشی که خود را در قفس دانی، اگر در گلْسِتان باشی دلا زین همرهان کارت به جایی می رسد آخر که منّت دار از همراهی ریگ روان باشی به ترک مقصد ار ممنون خود باشی ازان بهتر که بهر کامیابی شرمسار آسمان … ادامه

به صحرای هوس تا کی دلا سر در هوا گردی

کلیم همدانی- غزل شماره 575 به صحرای هوس تا کی دلا سر در هوا گردی نمی بینی رهی، ترسم که گم گردی چو وا گردی تو کی بر حرص خواهی چار تکبیر فنا گفتن؟ که هر جا چار راهی بنگری، خواهی گدا گردی به تن نقش حصير فقر، وقتی خوش نشین گردد که از محنت، … ادامه

ز تیغ تو بر دل در آشنایی

کلیم همدانی- غزل شماره 574 ز تیغ تو بر دل در آشنایی گشادیم شاید ازین در درآیی نگه را به مژگان رسان، چند باشد میان دو همخانه ناآشنایی ؟ سر الفت ابروان تو گردم! که یك مو ندارند از هم جدایی به پیش فريبنده چشم تو میرم که مژگان ز مژگان کند دلربایی به دریوزۀ … ادامه

به راه او چه در بازیم، نه دینی نه دنیایی

کلیم همدانی- غزل شماره 573 به راه او چه در بازیم، نه دینی نه دنیایی دلی داریم و اندوهی، سری داریم و سودایی زمان راحتم، چون خوابِ پا ، عمر کمی دارد مگر آسایش خواب اجل محکم کند پایی بنازم چشم داغت را، عجب بیناییی دارد بغیر از سینۀ پاكان ندیدم خوش کند جایی بیابان … ادامه

دلا ز صیقل محنت جلا نمی گیری

کلیم همدانی- غزل شماره 572 دلا ز صیقل محنت جلا نمی گیری ز موجِ اشكِ پیاپی صفا نمی گیری عنان سرکشی نفس را به راه هوس بگیر و فكر مکن، اژدها نمی گیری! به خاك عجز ز پیری نشسته ایّ و هنوز بغیر گردن مینا، عصا نمی گیری کمان قامت تو گوشه ها به خاك … ادامه

چه نیکو گفت با گردنکشی سر در گریبانی

کلیم همدانی- غزل شماره 571 چه نیکو گفت با گردنکشی سر در گریبانی که ما را نیز در میدان دلتنگی است جولانی ز بی برگی متاع خانۀ من نیست غیر از من بجز بلبل نباشد آشیان را برگ و سامانی گل رخساره ات آب دگر دارد، سرت گردم به رویت بوده امشب باز حیران، چشم … ادامه

رواج جهل مرکّب رسیده است به جایی

کلیم همدانی- غزل شماره 570 رواج جهل مرکّب رسیده است به جایی که کرده هر مگسی خویش را خیال همایی ز طور مرتبۀ موسوی فرود نیاید به دست کور گر افتد درین زمانه عصایی ز زعم مايدة عيسوی به خویش ببالد اگر چه کاسۀ خالی بود به دست گدایی زند به نغمۀ داودْ طعنه صوت … ادامه

فقر، وارستگی است از غم هر نیك و بدی

کلیم همدانی- غزل شماره 569 فقر، وارستگی است از غم هر نیك و بدی نه که سر بار شود فکر کلاه نمدی خلقْ مرغان اسیرند که در یك قفسند زان میان از که توان داشت امید مددی؟ غنچه در باغ جهان نیز چو من با دل تنگ دست بر سر زند از سرکشی سرو قدی … ادامه

تو ز روی مهربانی به میان مگر درآیی

کلیم همدانی- غزل شماره 568 تو ز روی مهربانی به میان مگر درآیی که کنند صلح با هم، شب ما و روشنایی دل خون چکان به زلف تو هنوز هست چندان که شود ز دستبازی، کف شانه ها حنایی به رهش قدم ز سر کن، بفکن کلاه نخوت که به کام خویش سالك رسد از … ادامه

نبرد از دل غمی نظّارۀ گلهای بستانی

کلیم همدانی- غزل شماره 567 نبرد از دل غمی نظّارۀ گلهای بستانی ز لاله داغ دل افزود و از سنبل پریشانی شکفته رویم ار بینی، نپنداری که خوشحالم که در زیر غبار غم نهان شد چین پیشانی به خاک افشاند بخت بد چو برگ گل پر و بالم درین گلشن چنین کردیم آخر بال افشانی … ادامه