بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 3 از 50 - ادبستان شعر پارسی

بَرِ نازک میانت شیشۀ ساعت کمر بسته

کلیم همدانی- غزل شماره 566 بَرِ نازک میانت شیشۀ ساعت کمر بسته ز شرم آن سرین، آیینه دکّان هنر بسته به هم پیوستگان را سخت باشد محنت دوری کمر تا از میان رفته، سرین بار سفر بسته سکوت من سخن چین از حدیثم بیشتر دارد به جانان می فرستم نامۀ ننوشته، سر بسته شکاری نیست … ادامه

آمد آن هوش ربای دل کار افتاده

کلیم همدانی- غزل شماره 565 آمد آن هوش ربای دل کار افتاده زلفِ آشفته به پایش چو نگار افتاده حسرت ناوك او می کُشدم، این چه بلاست که اگر تیر خطا گشته، شکار افتاده همرهان دشمن و من بیکس و رهزن در پی دستم از کار فرو مانده و بار افتاده نامه ام کاغذ آتش … ادامه

علاقه ام ز تو نگسسته وز حیات بریده

کلیم همدانی- غزل شماره 564 علاقه ام ز تو نگسسته وز حیات بریده تو پا مکش ز سرم گر طبیب دست کشیده لبت به روی کسی وا نمی شود به تبسّم نمك فروش به این نخوت و غرور که دیده؟ چنان که سایه ز پروازِ مرغ می رود از جا مرا ربوده ز جا، از … ادامه

اشکم ز دل چو شعله فروزان بر آمده

کلیم همدانی- غزل شماره 563 اشکم ز دل چو شعله فروزان بر آمده طوفانم از تنور بدین سان بر آمده رفتیّ و مضطرب ز قفایت دویده اشک چون لشکری که از پی سلطان بر آمده جایی به دلگشایی چشمت ندیده است تا سرمه از سوادِ صفاهان بر آمده از بس که روزگار دنی سفله پرور … ادامه

جنون تا به داد اسیران رسیده

کلیم همدانی- غزل شماره 562 جنون تا به داد اسیران رسیده ز داغش چه سرها به سامان رسیده غم از هر طرف ساغری پیشم آرد چو هشیارِ در بزم مستان رسیده نه از لخت دل خانه ام گلستان شد کزین گل، به خار بیابان رسیده ز شوق تماشای تو باز گشته به چشمم، سرشك به … ادامه

کی صاحب همّت ز جهان کام گرفته ؟

کلیم همدانی- غزل شماره 561 کی صاحب همّت ز جهان کام گرفته ؟ عار آیدش ار عبرت از ایّام گرفته هر چیز که دل باخت به راهش، به از آن برد جان داده، ولی در عوض آرام گرفته معشوق در آغوش بود طالع ما را امّا ز لبش بوسه به پیغام گرفته آگاه شود دل … ادامه

ز آتش پنهان عشق، هر که شد افروخته

کلیم همدانی- غزل شماره 560 ز آتش پنهان عشق، هر که شد افروخته دود نخیزد ازو، چون نفس سوخته دلبر بی خشم و کین، گلبن بی رنگ و بوست دلکشِ پروانه نیست، شمعِ نیفروخته در وطن خود گهر، آبله ای بیش نیست کی به عزیزی رسد، يوسف نفروخته مایۀ آرام دل، چشم هوس بستن است … ادامه

دوران ز عاريتها، دندان ز ما گرفته

کلیم همدانی- غزل شماره 559 دوران ز عاريتها، دندان ز ما گرفته نوبت رسد به نان هم، چون آسیا گرفته داریم در فراقت، اشک بهانه جویی بدخوی تر ز طفلِ از شیر وا گرفته صد برق نا امیدی، کرده کمین ز هر سو نخل امیدواری، هر جا که پا گرفته بر سفرۀ زمانه، کش غیر … ادامه

عصا و رعشه ای در دست از پیری به ما مانده

کلیم همدانی- غزل شماره 558 عصا و رعشه ای در دست از پیری به ما مانده ز دست انداز ضعف این است اگر چیزی به جا مانده ز خرمنها رود بر باد کاه و حیرتی دارم که چون کاه تنم از خرمن هستی به جا مانده؟ ز بار جامه از ضعف بدن در زیر دیوارم … ادامه

دل از غم بیش و کم تقدیر گذشته

کلیم همدانی- غزل شماره 557 دل از غم بیش و کم تقدیر گذشته وز نيك و بد عالمِ دلگیر گذشته پرواز وطن شیوۀ بال و پر من نیست عمرم به غریبی چو پر تیر گذشته چون در نگری، در کفِ شوریدگی ماست سررشتۀ هر کارِ ز تدبیر گذشته امروز به افسون وفا، پیش سلام است … ادامه

هوای سیر گلشن مانده است و بال و پر رفته

کلیم همدانی- غزل شماره 556 هوای سیر گلشن مانده است و بال و پر رفته هوسها کاش می رفتند با عمر به سر رفته به عشق ریشه محکم کرده، ناصح بر نمی آید ز سوزن بر نمی آرند خار در جگر رفته به کوی تیره بختی چون قلم پایم به گل مانده اثر از شعلۀ … ادامه

ننشستن نقش امید، از نقش بد بسیار به

کلیم همدانی- غزل شماره 555 ننشستن نقش امید، از نقش بد بسیار به آیینه را عریان تنی، از جامۀ زنگار به غوّاص تا دم می زند، گوهر نمی آید به کف گوهر شناس ار کس بود، خاموشی از گفتار به هر لب که بی آهی بود، کم از لب چاهی بود چشمی که نبود خون … ادامه