بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 4 از 50 - ادبستان شعر پارسی

غرور حسنش از بس با اسیران سر گران کرده

کلیم همدانی- غزل شماره 554 غرور حسنش از بس با اسیران سر گران کرده ز رَه برگشته تیرش، استخوانم گر نشان کرده به عاشق دشمن است آن سان، که هرگز گل نمی بوید ز گلزاری که در وی عندلیبی آشیان کرده بر آن لب خال مشکین چیست، نقّاش ازل گویا ز کار خویش چیزی را … ادامه

ای دل به سنگلاخ هوسها قدم منه

کلیم همدانی- غزل شماره 553 ای دل به سنگلاخ هوسها قدم منه از کنج یأس، روی به باغ ارم منه بر نوك نیشتر نهی ار ديدۀ اميد سهل است، چشم بر کف اهل کرم منه حمّال حرص و آز خودی، این قدر بس است بر دوش، بار منّت کس بیش و کم منه تعریفِ خودپسندِ … ادامه

تا کی خورم غم دل، با جان نیم خسته

کلیم همدانی- غزل شماره 552 تا کی خورم غم دل، با جان نیم خسته دست شکسته بندم، بر گردن شکسته جمعیّت حواسم، ناید به حال اوّل گم گشته دانه ای چند، از سبحۀ گسسته يك دسته کرده دوران، گلهای نُه چمن را وز آن زه گریبان، بر دسته رشته بسته اهل جهان نهانْشان یکرنگْ آشکار … ادامه

قربان آن بناگوش، وان برق گوشواره

کلیم همدانی- غزل شماره 551 قربان آن بناگوش، وان برق گوشواره با هم چه خوشنمایند، آن صبح و این ستاره ماییم و کهنه دلقی، دلگیر از دو عالم سر چون جرس کشیده، در جیبِ پاره پاره چون کار رفت از دست، گیرد سپهر دستت دریا غریقِ مرده، افکنده بر کناره روز از برم چو رفتی، … ادامه

نمك ز گریه و تأثیر از فغان رفته

کلیم همدانی- غزل شماره 550 نمك ز گریه و تأثیر از فغان رفته دعا اثر نکند گر بر آسمان رفته دهان تنگ تو گاهی به چشم می آید کمر کجاست که یکباره از میان رفته! دل شکفته نمانده است در جهان، ور هست گلی است چیدنش از یاد باغبان رفته چگونه سیل به زنجیرِ موج، … ادامه

هیچت خطر از دیدۀ گریان نرسیده

کلیم همدانی- غزل شماره 549 هیچت خطر از دیدۀ گریان نرسیده چون شمع، سرشکت به گریبان نرسیده از بس که جهانی سر پا بوس تو دارند نوبت به سر زلف پریشان نرسیده تا آتش شوقی نبود، خوش نتوان زیست بی شعله سر شمع به سامان نرسیده از کوتهی خلعت آسایش گیتی است گر زان که … ادامه

ز آشفتگیّ حالم، ربط از سخن رمیده

کلیم همدانی- غزل شماره 548 ز آشفتگیّ حالم، ربط از سخن رمیده از هم فتاده حرفم، چون نامۀ دريده در وادی محبّت، شاید رسد به آبی رفته است تا به چشمم، خار به پا خلیده سامان دلربایی، لطف است و مهربانی نه چشم نیم مست و نه ابروی کشیده سرسبز باد یارب بستان عشق، كان … ادامه

ز خجلت، تا دل ما را شکسته

کلیم همدانی- غزل شماره 547 ز خجلت، تا دل ما را شکسته بود چون ساقیِ مینا شکسته سزاوار جفایت هیچ کس نیست به راهت خار، قدر پا شکسته ز دستت باده، ساقی، مومیایی است پر از می کن اگر مینا شکسته شکست توبه فیروزىّ و فتح است کزو شد لشکر غمها شکسته شکسته خاطری يك … ادامه

صبح نگردد سفید، پیش بناگوش تو

کلیم همدانی- غزل شماره 546 صبح نگردد سفید، پیش بناگوش تو کز سر طاقت گذشت، آبِ دُر گوش تو گرچه ز تمکین حسن، کم سخن افتاده ای بوسه فغان می کند، در لب خاموش تو بس که ز رشك كمر، تاب خورد طرّه ات چون به میانت رسد، بگذرد از دوش تو ایمنی از خلق … ادامه

غنچه یکی ز جملۀ خونین دلان تو

کلیم همدانی- غزل شماره 545 غنچه یکی ز جملۀ خونین دلان تو رفته فرو به خویش ز فکر دهان تو از بهر کشتن دو جهان آن کمر بس است شمشیر احتیاج ندارد میان تو هرجا که فتنه ای است در ابروت جا گرفت بیش از دو خانه گرچه ندارد کمان تو بدنامِ بی وفایی ام، … ادامه

آمد بهار و لشکر گل در رکاب او

کلیم همدانی- غزل شماره 544 آمد بهار و لشکر گل در رکاب او صحرانشین بود سپه بی حساب او هر نونهال، طفل دبستان گلشن است هر غنچه ای که وا شده باشد، کتاب او بلبل به روی گل غزلی را که سر کند بیدردم ار بدیهه نگویم جواب او! خوش آب و رنگِ لاله فزون … ادامه

ای کاش صد دل باشدم، ای جان و دل قربان تو

کلیم همدانی- غزل شماره 543 ای کاش صد دل باشدم، ای جان و دل قربان تو چون سبحه یك یك بهره مند از کاوش مژگان تو محراب ابروی ترا نازم که پیوسته در او صفهای طاعت پیش و پس، استاده از مژگان تو جانا کجا داری خبر، از اشك بی آرام ما چون طفل بدخویی … ادامه