بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 5 از 50 - ادبستان شعر پارسی

نه گل شناسم و نه باغ و بوستان بی تو

کلیم همدانی- غزل شماره 542 نه گل شناسم و نه باغ و بوستان بی تو که دیده در نگشاید به این و آن بی تو ز خضر گیرم و بر خاك ریزم آب حیات به زندگی شده ام بس که سر گران بی تو درین بهار، چو گل از سفر تو هم باز آی ببین … ادامه

نصیب ماست زیان بر سر زیان دیدن

کلیم همدانی- غزل شماره 541 نصیب ماست زیان بر سر زیان دیدن گلی نچیدن و دیدار باغبان دیدن غبار کوی تنزّل به دیده تا نکشی نمی توانی، مسند در آستان دیدن خدا نصیب کند دیده ای که بتوانی به روشنایی او سود در زیان دیدن غبار كلفت او چشم را زیان دارد جهان به دیدۀ … ادامه

نیامد نخل آه از سینۀ پر داغ من بیرون

کلیم همدانی- غزل شماره 540 نیامد نخل آه از سینۀ پر داغ من بیرون نکرد این سرو هرگز سر ز دیوار چمن بیرون درین محنت سرا چون نال اگر چاهت وطن باشد به فرقت تیغ اگر بارد، نیایی از وطن بیرون فلک جام مرادم کی دهد، گر آید از دستش برد پیمانۀ داغ از حسد … ادامه

کس نمی گیرد دگر در رهن صهبا پیرهن

کلیم همدانی- غزل شماره 539 کس نمی گیرد دگر در رهن صهبا پیرهن از تو چاک ای دستِ بی تابیّ و از ما پیرهن بی تو ضعفم قوّتی دارد که مانند حباب باز می افتم اگر بردارم از جا پیرهن می نماید بر تنت چون موج بر آب حیات بس که می لرزد بر آن … ادامه

به عالم از سر کلک وزارت دُرفشانی کن

کلیم همدانی- غزل شماره 538 به عالم از سر کلک وزارت دُرفشانی کن بر اوج قدرْ دایم کارِ فیض آسمانی کن بزرگان را به قدر کاردانی کار می افتد دل بیدار داری، مملکت را پاسبانی کن رضای خلق و خالق چون عنان هرگه به دست آید سوار توسن توفیق باش و کامرانی کن ز بستان … ادامه

تا چند همچو سوفار، خندان به خون نشستن

کلیم همدانی- غزل شماره 537 تا چند همچو سوفار، خندان به خون نشستن دلتنگ و رو گشاده، خود را به کار بستن گر از نسق فتاده است احوال ما، چه نقصان عقد گهر ز قیمت، کی افتد از گسستن بیماری غم او، آن ناتوانی آرد کز ضعفْ کس نیارد، پرهیز را شکستن از سیل گریه … ادامه

برتر از خورشید شد کار سخن

کلیم همدانی- غزل شماره 536 برتر از خورشید شد کار سخن شب ندارد، روز بازار سخن نارساییهای اندازِ همه از بلندیهای دیوار سخن عرش، کرسی می نهد در زیر پای تا گلی چیند ز گلزار سخن منکر هر مذهب و ملّت که هست برنمی خیزد به انکار سخن بهر بازوی هنر ننوشته اند هیچ تعویذی … ادامه

شکارگاه معانی است کنج خلوت من

کلیم همدانی- غزل شماره 535 شکارگاه معانی است کنج خلوت من زه کمان شکارم، کمند وحدت من خدنگ خامه چو پر از بنان من یابد خطا نمی شود از صید، تیر فکرت من ز دور گردی، جایی رسم به دشت خیال که گم شود ره طی کرده، گاه رجعت من چگونه معنی غیری برم، که … ادامه

به یغما برد دین و دل، که دست انداز ناز است این

کلیم همدانی- غزل شماره 534 به یغما برد دین و دل، که دست انداز ناز است این نهادم سر به کف من هم، که تسلیم نیاز است این غم جانسوز عاشق از نهفتن فاش می گردد ز خویش آتش بر آوردم، گل اخفای راز است این گیاه و برق را باهم چه آمیزش، سرت گردم … ادامه

اگر مرد رهی، نعلین خار سعی در پا کن

کلیم همدانی- غزل شماره 533 اگر مرد رهی، نعلین خار سعی در پا کن قدم از سر کن و سودای منزل را ز سر وا کن ز مجنون کم نه ای، روز سیاه درهم خود را به وادیّ شکیبایی خیال زلف لیلی کن نه مرد صدْمۀ عشقی، ز سر حدّ هوس مگذر هوای سیر دریا … ادامه

کمر از تار جان باید بر آن نازک میان بستن

کلیم همدانی- غزل شماره 532 کمر از تار جان باید بر آن نازک میان بستن کی از هر رشته ای آن دستۀ گل می توان بستن؟ به زور رعشۀ شوق، اضطرابی آرزو دارم که مغزم را نباشد فرصت در استخوان بستن به روز ار عندلیبم، شام چون پروانه خاموشم در آن کو صرفۀ من نیست … ادامه

نگسسته عهد صحبت، می از هوای باران

کلیم همدانی- غزل شماره 531 نگسسته عهد صحبت، می از هوای باران آری همیشه باشد، برق آشنای باران در روز ابر باید، ساغر شمرده خوردن یعنی بود برابر، با قطره های باران! افکنده اند بر اَبر، مستان سر برهنه همچون حباب، دستار در رونمای باران در کشور گلستان، گلبن اگرچه شاه است از گل گرفته … ادامه