بایگانی‌های غزلیات کلیم - صفحه 6 از 50 - ادبستان شعر پارسی

شب عید است، می باید در میخانه وا کردن

کلیم همدانی- غزل شماره 530 شب عید است، می باید در میخانه وا کردن به می خشکیّ زهد روزه داران را دوا کردن صراحی گر چنین پیوسته خواهد در سجود آمد به یک شب، طاعت سی روزه را خواهد قضا کردن ز ماه عید، بی ابروی ساقی کار نگشاید به یک ناخن، گره نتوان ز … ادامه

به سینه ناوک غم تا به کی روان کردن

کلیم همدانی- غزل شماره 529 به سینه ناوک غم تا به کی روان کردن چه ذوق رو دهد از آینه نشان کردن دلا به گلشنِ حسن معاش می باید به قدر پایۀ پرواز، آشیان کردن قفس فراخ اگر گشت، گلستان نشود بجاست شکر و شکایت ز آسمان کردن غذای ماست فریب سراب نومیدی مگو به … ادامه

دلا بار وجود از خویش افکن

کلیم همدانی- غزل شماره 528 دلا بار وجود از خویش افکن درین ره، کاری آخر پیش افکن تو صید عالم قدسی درین دشت کمند وحدتی بر خویش افکن دل آسوده را در خون فرو بر بر آن مژگان کافر کیش افکن مگر در خواب بینی روی راحت چو گل بستر به روی نیش افکن بر … ادامه

حسن اگر این است، ناصح همچو ما خواهد شدن

کلیم همدانی- غزل شماره 527 حسن اگر این است، ناصح همچو ما خواهد شدن چوب تر آخر به آتش آشنا خواهد شدن از دم تیغ است سَیرِ مرغِ بسمل تا به خاک دل گر از دست تو بیرون شد، کجا خواهد شدن هر در نگشوده ای دارد ز استغنا کلید همچنانش واگذاری گر تو، وا … ادامه

ای صبا این دل صد چاک به جانان برسان

کلیم همدانی- غزل شماره 526 ای صبا این دل صد چاک به جانان برسان شانه ای تحفه به آن زلف پریشان برسان به چمن گر گذری، ناله ای از من بشنو نغمه ای تازه به مرغان خوش الحان برسان زاد راهم همه چون دیدۀ عاشق آب است می رسد ابرِ تری، مژده به مستان برسان … ادامه

پیشی ار خواهی، به هر پس مانده همراهی گزین

کلیم همدانی- غزل شماره 525 پیشی ار خواهی، به هر پس مانده همراهی گزین سربلندی بایدت، دیوارِ کوتاهی گزین در ره عصیان هم ای دل همّتی باید بلند بهتر از شیطان رفیق راهِ گمراهی گزین روز از خجلت بکاه آن جا که شب مهمان شدی گر غیوری، شیوۀ شمع سحر گاهی گزین حرمت این خانه … ادامه

چیست کارم، زخم کاری هر زمان برداشتن

کلیم همدانی- غزل شماره 524 چیست کارم، زخم کاری هر زمان برداشتن وز خدنگ جور او زخم سنان برداشتن در کتاب صنعِ یزدانی خیانت کردن است سرو من، جزو کمر را از میان برداشتن! می توانم آب بردارم ز جوی کهکشان لیک نتوانم ز خوان خلقْ نان برداشتن در ثبوت بردباری عاشقان را محضری است … ادامه

مگو ناصح که بتوان از رخ جانان نظر بستن

کلیم همدانی- غزل شماره 523 مگو ناصح که بتوان از رخ جانان نظر بستن بسی مشکل بود بر روی صاحب خانه در بستن به از مو نیست دستاری سرِ ما بی دماغان را که هرگه واشود، بازش نمی باید ز سر بستن رمق در کس نمی ماند میان گاهی که بگشایی میان بگشودنت باشد به … ادامه

نه همین می رمد آن نو گل خندان از من

کلیم همدانی- غزل شماره 522 نه همین می رمد آن نو گل خندان از من می کشد خار درین بادیه دامان از من با من آمیزش او، الفت موج است و کنار روز و شب با من و پیوسته گریزان از من قمری ریخته بالم، به پناه که روم؟ تا به کی سرکشی ای سرو … ادامه

هر دم مشو سوار به عزم شکار من

کلیم همدانی- غزل شماره 521 هر دم مشو سوار به عزم شکار من آتش مزن به خانۀ زین، شهسوار من کوتاه گشت از همه جا رشتۀ امید از بس که روزگار گره زد به کار من پژمرده گشت گلشن عیشم چنان، که نیست یک گل در او که خنده زند بر بهار من شد سینه … ادامه

باز می خارد کفم، خواهم دگر بر سر زدن

کلیم همدانی- غزل شماره 520 باز می خارد کفم، خواهم دگر بر سر زدن این بود از ما به دام عشق بال و پر زدن در حق آن قامت دلکش وصیّت کرده است وقت رفتن شمع، رعناییّ و گل بر سر زدن از غم آن دل که گم شد، می زنم بر سینه سنگ چون … ادامه

کار دوران چیست، جمعیّت پریشان ساختن

کلیم همدانی- غزل شماره 519 کار دوران چیست، جمعیّت پریشان ساختن سیلْ مجبور است در معموره ویران ساختن پاک طینت را به کین کس نشاید گرم کرد بهر خونریز، از طلا شمشیر نتوان ساختن گر طبیب همّت ایّام، عیسی دم شود باید از وی درد فقر خویش پنهان ساختن ابر اگر از طینت اهل جهان … ادامه